![]() |
![]() |
|
| " به یاد داشته باش که نخستین راه مستقیم به سوی خدا نیایش است و دومین راه شادی است" |
|
همیشه یکی از خوشحالی های من دوران ابتدایی این بود که بابابزرگ ها و مامان بزرگ هام زنده هستند. وقتی بعضی بچه ها می گفتن که از وجود یکی شون محرومن من بیشتر با خوشحالیم توی دلم خدا رو شکر می کردم. الان اما فقط مامانِ بابایی زنده هستند. هر چند بقیه هم توی دلم زنده هستند. شاید دلیل اینکه اینقد دلم برای مامان بزرگم تنگ شده همینه.آخه من الان فقط اونو دارم.خدا حفظش کنه. دارم واسه برگشتنش لحظه شماری می کنم. مامان ِ مامانی، خیلی خانوم مهربون و نازی بود. همه دوستش داشتن.هنوزم که هنوزه همه ازش به خوبی یاد می کنن.چیزی که خیلی ازشون توی خاطره مه پلوهای ماستی ای بود که خودش می داد دهانم.هنوز مزه ش رو حس می کنم.دیگه هیچوقت تجربه ش نکردم، چون انگار محبتی که قاطیش می کرد ...(برنج سفید رو می ریخت توی ماست، آی می چسبید...). دست پختشم عالی بود.یعنی سه سوت غذاهای من در آوردی خوشمزه درست می کرد، منحصر به فرد.بیشتر از 4 سال به خاطر سکته ی مغزی توی رختخواب افتاده بود.فکر می کنم خدا می خواست مستقیم ببرتش بهشت.جاش خیلی خیلی خیلی خالیه. بابای مامانی، بعد رفتن مامان بزرگم خیلی تنها شد،خیلی دوستش داشت. وقتایی که مریض بود همیشه سر نماز دعاش می کرد، گریه ش می گرفت از وسط نماز تا ته ش.بعد از رفتنش هم همیشه شعر می خوند، شعرایی از خودشا، از خودش می گفت و گریه می کرد. خیلی دلش نازک بود. وقتی گریه می کرد نمی تونستم گریه نکنم.الهی...دلم خیلی براش تنگ شده. همه ازش خاطره دارن و خدابیامرزی داره.مرد خوبی بود و کاری.سکته کرد از بس غصه خورد و جای خالی مامان بزرگم نتونست طاقت بیاره...غم توی چشاش واضح بود. وقتی رفت من دانشگاه بودم...آخرین بار توی اتاق سی سی یو دیدمش که می گفتن پسر خدابیامرزشو صدا می زده... و بابای بابایی که از همه زودتر رفت . آلزایمر گرفت.فرزاد نی نی بود اون موقع. وقتی رفت خیلی لاغرتر شده بود. یادم نمی ره همیشه وقتی می اومد خونه ما ، وقتی ما کوچولو بودیم، از این پفک کوچولو قرمزا بودا، که بچگی ها عاشقش بودیم، برامون می آورد یا بستنی می خرید... با بیل و فرغونش می اومد...شوک سختی بود واسه همه ی خانواده...از اوونم یه اصطلاحات خاصی به یادگار مونده و خدابیامرزیش شده. همش به مامانم می گم خیلی زود رفتن،خیلی زود. الان که ما بزرگتریم و بیشتر می فهمیم باید می بودن تا دورشون بگردیم و ... خیلی دوستون دارم.خیلی دلم براتون تنگ شده...خیلی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 8:52 PM توسط سیده فروغ |
|
|
قبل نوشت!!: از اونجایی که آقاجون خدا بیامرز، خیلی اهل شعر بودن. و از اونجایی که نوه شون برای من شعرای قشنگ می خونن اونم شعرهای خوشگلی که از خودتون یاد گرفتن، خواستم ازتون تشکر کنم آقاجون. چند تا شعر از مولانا پیدا کردم نمی دونم چرا یاد شما افتادم. همیشه اون لبخند مهربونتون جلوی چشممه . وقتایی که درگوشی با خدا حرف می زنین ما رو یادتون نمی ره که؟! نه نمی ره می دونم. دوستتون دارم. خدایا می دونم اونجا هم مراقب آقاجون هستی. بوس.
زهی عشق، زهی عشق که ماراست، خدایا چه نغز است و چه خوبست و چه زیباست! ، خدایا چه گرمیم، چه گرمیم! از این عشق چو خورشید چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست، خدایا زهی ماه، زهی ماه، زهی باده ی همراه که جان را و جهان را بیاراست، خدایا زهی شور، زهی شور! که انگیخته عالم زهی کار، زهی بار که آنجاست! خدایا ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 تیر1388ساعت 10:56 PM توسط سیده فروغ |
|
|
توی لحظه های تلخ و شیرینی که دارم یکی انگار توی قلبم می گه تنهات نمی ذارم... پ.ن: با مهدیه جونم یه قرار باحال خوشگل آرووم گذاشتیم تا تولد حضرت مهدی (ع) . حالا اگه دوست داشت خودش توی کامنت ها می گه. صبحی خواب مامان بزرگمو دیدم . خواب دیدم زودتر از مکه برگشته. بغلش کردم آی گریه کردم. دلم براش خیلی تنگ شده آخه... خدایا خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم که اجازه دادی بیاد به خونه ت. خدایا نمی دونی یعنی می دونی که چقدر ممنونم. خیلی دوستت دارم. خیلی. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 تیر1388ساعت 11:52 AM توسط سیده فروغ |
|
|
نمی دونم برای شما پیش اومده یا نه که با آدمهایی برخورد کنین که بی توجه به تاثیری که حرفشون می ذاره و فقط چون حرفشون به نفع خودشونو، یه چیزی می گن به طرف مقابلشون که شاید حق باهاشونم باشه اما اون طرف مقابل در شرایط مناسب درکش، هضمش و یا حتی ظرفیتش نباشه. اما اصولا نه گفتن و توان نه گفتن خیلی خوبه ولی چیزی که مهمه چه جوری نه گفتنه. من شخصا اکثرا از این ناحیه سوختم.خیلی سعی می کنم که تمرین کنم و یاد بگیرم. گاهی درسته که گفتن حقیقت سخته و شاید شیرین نباشه اما شنیدنش هنوز سختتره. و ... بماند. همین. ------------------------- من... * ر. حسینی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 تیر1388ساعت 1:32 PM توسط سیده فروغ |
|
|
خدایا، خیلی مهربونی، خیلی باحالی، خیلی خوبی... وقتی می تونی یه موسیقی آرووم و زیبا گوش بدی، به آسمون نگاه کنی، به دوستانت فکر کنی، حتی منتظر بمونی، یه حسی داشته باشی که به نظر برسه غمگینی ایه، اما در واقع آرامش آروومی باشه...وقتی حس کنی لحظه های زندگیت قشنگن به هر حال...دیگه مهم نیست چی می شه، دیگه مهم نیست دنیا و آدمهاش ناپایدارن...دیگه چه اهمیتی داره که یه روزی کسانی که برات مهم هستند، کسانی که دوسشون داری، کسانی که دوست دارن، کسانی که برات اهمیت قائلن، کنارت و نزدیکت نباشن؟ چرا با فکر کردن به این چیزها، به آینده ای که ناگزیره، شیرینی و زیبایی حضورشون رو تلخ کنی واسه خودت؟ وقتی همه ی ما به یه جا می ریم در نهایت و می تونیم اونجا برای همیشه همدیگه و پیدا کنیم و با هم بمونیم ... وقتی تو مقتدارانه هستی و همه چی رو به بهترین وجه مدیریت می کنی و پیش می بری...وقتی این دلگرمی هست که تو نقطه ی اتصال همه ی ما با همی...و وقتی سیممون به تو وصل باشه هر جایی هر زمانی ما به هم، به دوستانمون و عزیزانمون وصلیم... دیشب هلال ماه خیلی زیبا بود...ستاره ی آرزوها سر ساعت 2 می آد جای همیشگیش و به من نگاه می کنه و می درخشه و لبخند تو رو تحویلم می ده...من ازت خیلی ممنونم...از اینکه منو سرشار از احساس می کنی اونقد که حس می کنم داره فوران می کنه و کسی رو می خواد که بهش این احساس ها ابراز بشه و وقتی نگاه می کنم تو رو به روم ایستادی... دوستت دارم عزیزم. پروردگار ایزدی یکتای بی همتای زیبای ستودنی ِ من... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 10:56 PM توسط سیده فروغ |
|
|
اگه ازتون بپرسم 7 تا دلیل بیارین که توی زندگیتون بابتش شکرگزارین یا ممنونین چی می گین؟! 1. سلامتی 2.خانواده 3.دوستان و عزیزان 4.استعدادهایی که خدا خودش داده و کمک کرده شکوفا شن یه ذره تا حالا. 5. *** 6.*** 7. خودم و خودش. پ.ن: اولا مهدیه جانم به خاطر تو آپ کردم زودتر که زیاد حوصله ت سر نره. و بعد 5 و 6 شبیه پسورد شده :-)) برای اینکه الان نمی تونم فکر کنم. همه ی اینایی هم که نوشتم توضیح داره منتها بازم الان نمی تونم فکر کنم و بنویسم. اکس کیوزمیه منو ببخشید! والا. یک چشمک برای خدا ;-) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 0:40 AM توسط سیده فروغ |
|
|
نمی شه گفت مثل اون قضیه است که به حساب خودتون رسیدگی کنین قبل از اینکه به حساب شما رسیدگی بشه اما نیازه که خودمو تنبیه کنم یا تحریم کنم یا هر چیزی که اسمشو بشه گذاشت. اعتدال مرز تعیین شده ای نداره مثل تعریف توی کتابها اما مرزش در هر موردی مشخصه، در واقع خود ما می تونیم برای خودمون مشخصش کنیم و اگر مرزها رو درست مشخص کنیم و پایبندش باشیم همیشه از به نسبت قابل توجهی از زندگی راضی خواهیم بود. از خودمون راضی خواهیم بود. و اما تابو ها. اون هم مثل اعتداله. لزوما نیازی نیست برای اینکه آدم به خودش یا دیگران چیزی رو ثابت کنه یا حتی به زندگی، بخواد اصطلاحا تابو هاشو بشکنه. لذت حفاظتی تابو های آگاهانه از شکستنشون خیلی خیلی بهتر و آرامش بخش تره. و اعتماد، اینم هم مثل اون دو تا ی دیگه ست. به دیگران اعتماد داشته باش در حالی که همزمان بهشون اعتماد نداری و برعکس بهشون اعتماد نداشته باش در حالی که بهشون اعتماد داری. این یعنی اعتدال توی همه چیز باید باشه و مرزهاش روشن. چه تابو ها، چه اعتماد، و حتی در خود اعتدال. قویا معتقدم از ماست که بر ماست. قویا معتقدم وقتی یه انگشتت رو به سمت کسی می گیری، 4 تای دیگه حتی اگه محکم مشتشون کنی (که چه بدتر) به سمت خودته. قویا معتقدم قبل از هر چیزی،هر حرفی یه سوزن به خودت بزن.
و خدا، و خدا هر جایی که قدم برمی داری، حرفی می زنی، کاری می کنی، زمین می خوری، بلند می شی، می خندی و گریه می کنی، امیدوار می شی و ناامید می شی، شیرین و می شی و تلخ می شی، گیج می شی و قاطی می کنی، صداش می کنی یا از یاد می بریش ، در هر لحظه کنارت نشسته و نگات می کنه . تو اگه حواست نباشه اون حواسش هست و به طور مرموز و اسرارآمیزی برنامه هاشو پیش می بره در عین سادگی. و در هر ذره ای از ثانیه ها و یا اشیا، حس ها و رخدادها حرفی برای گفتن داره. حرفی که حواستو جمع می کنی و می شنوی و می فهمی یا یک پس گردنی نوش جان می کنی بعد می فهمی. اگه دور برداری که دیگه هر چی دیدی از چشم خودت ببین. عجیبه که چرا ازش طلبکار نمی شم. چرا خودم رو مقصر می دونم. دلم گاهی می خواد براش سرکشی کنم اما نمی دونم چرا اینقد در برابرش رام مَم. هر کاری دوست داری بکن مگه این دنیا چقد طول می کشه؟! عمر نوح هم داشته باشم دنیات گذراست جیگر. فقط کمکم کن این دنیا رو خوب رد کنم.
و اما تنبیه. استاد کوچولو راست می گفت، حقمه هر اتفاقی برام می افته که ناراحتم می کنه و از خودم ناراضی می شم. حقمه که پدر خودمو در می آرم. وقتی آدم چشم داشته باشه اما مثل کورها باشه. وقتی آدم خودشو خوب نشناسه و سعی نکنه خودشو خوب ارتقا بده. وقتی نتونه خوب از دل و روحش نگهداری کنه. - و اما اولین تنبیه اینه تا آخر هفته نمی آم اینجا. پس حتی اگه اپسیلونی احتمال نگرانی وجود داره براتون، نگران نباشین. فروغ داره به کارای عقب افتادش می رسه و حالشم از شما بهتر نباشه بدتر نیست. :دی - و بعد ایمیلم رو فقط گاهی چک می کنم که مهمترین دلیلش به خاطر کلاس آموزشی مجازیمه و لزوم در ارتباط بودن با استادم. و مسنجر مگر زمانی که استادم صلاح ببینن نیازه حداقل تا آخر هفته تعطیله. همیشه استثنا هست اما همون طور که از معنی کلمه هم مشخصه استثنا !! - یه سری کتاب غیر درسی هم هست و یه دونه دعا برای این هفته. خوشحال می شم پیشنهادتونو بشونم برای انتخابش. - و ...بماند.
همین.
پ.ن: 1. ببخشید که خیلی پراکنده ست. هیچ جاش به هیچ جاش ربط نداره در حالی که مربوطه. پشت هر کدومش یه داستان متفاوته. هر برداشت خاص شخصی ای مختوم و محتوم به اشتباه ست. درونم پریشون بود پس نمی شه حدس زد چی به چیه. 2. صفا، منتظرم بشنوم چه اتفاقی افتاد و خواهش می کنم مقاله ت رو برای من و دوستام هم بدی تا راجع بهش بحث بشه. لازم به ذکر ِمقاله ی صفا راجع به واکنش های آدمهاست. جالبه. 3 **. گل کاکتوس عزیز ما، پرواز و عروج آرووم و توام با آرامش مادربزرگ مهربونتون رو به آغوش پروردگار مهربونترش تسلیت می گم و با اینکه جاشون بی شک خالی خواهد بود براشون آمرزش ایزدی رو از خدا طلب می کنم و امیدوارم آخر غم شما و خانواده ی محترمت باشه. همچین مرگی رو خدا جز برای بنده های خوبش قرار نمی ده. 4. آرزوی فروغ داره برآورده می شه. فردا مامان بزرگم می رن خونه ی خدا، و از اونجایی که من تک خور نیستم ( :دی) ازش خواستم برای همه ی دوستام دعا کنه. ۵. مهدیه جانم، منم همین طور. خدا رو شکر که تو هستی باحاله دل مهربون من. لحظه ای نگات می ارزه به همه چشمها توی دنیا / تو رو داشتن آرزومه حتی توو خواب و توو رویا بی تو دنیا رو نمی خوام / بی تو دنیا رو نمی خوام / بی تو دنیا رو نمی خوام... بذار عاشقت شم/عاشقم کن پروردگار بی انتهای آسمان بی کران امید من ، آرامش من باقی بمان...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 تیر1388ساعت 9:44 PM توسط سیده فروغ |
|
|
این آسمون ِ غروبه امروز خونه مونه. اما الان یک رعد و برقی می زنه که نگووووووووو. وااایی رگبار...ای جاااانممم. فروغی توی بهشت زندگی می کنه. خواستم این آسمون زلال رو، این بهشت رو با شما سهیم شم. مخصوصا اونایی که توی گرد و غبار گیر افتاده بودن.
خدایا شکرت. دوستان خوبم دوستتون دارم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 تیر1388ساعت 9:10 PM توسط سیده فروغ |
|
|
دلم یه مرخصی اساسی می خواد!! (مرخصی از روال عادی) به یه جای آرووم و خلوت.یه جایی که آب هم داشته باشه مثل رود ، مثل دریا. یه جا که آسمونش پهناور جلو چشمام باشه، سکوتش مثل شب باشه با ستاره هاش، با ماه که چقدر آرووم بهت گوش می کنه و نگات می کنه و نگاشو دریغ نمی کنه. دلم خلوص می خواد خلوص نسیمو. رایحه ی گلی که شبنم روش یه گوله ی قطره ای شده و سُرسُره بازی می کنه. دلم رهایی دل پرنده ای رو می خواد که زمین زیر بالهاش گسترده ست. حس ِ گنجشکی رو دارم که شیشه رو ندیده و محکم خورده توش و حسم حس ِ ضربان شدید قلبشه... تند و تند و با هراس اما اشتیاق کوبیدن دوباره... پ.ن: عجیبه چون من حالم خوبه اما چرا همچین حس هایی دارم؟؟!! آهای خدایا، منو اگه دلتم بیاد بکشیم و به کارهات ادامه بدی بازم من می گم حالم خوبه، بازم می گم شکرت، بازم می گم ممنون اما خوب وسطاش یه کمی کل کل هم می کنیم دیگه که نه حوصله ی من زیاد سر بره نه تو. می دونی چرا ؟ چون تو بهترین ها رو به من دادی. همیشه بهترتر هم هست اما به هر حال تو خیلی به من لطف داشتی. می دونم زمانش که برسه باز بهترشو می دی. کمکم کن صبور باشم خوب.
** دکتر ماووزه بهم گفت: دعا قویترین سلاح مومن ِ ، شما نمی ترسین از سلاح ما ؟!! از خدای ما ؟!! توصیه می کنم بترسین...از من گفتن بود...خواه پند گیر خواه ملال. یه شعر هم می ذارم توی نظرات... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 9:51 PM توسط سیده فروغ |
|
|
صرف نظر از مطالب کتابهای دوران مدرسه و انشاء های اون موقع مون ، چرا روزه می گیریم؟! پ.ن: اینجا نوشتن و مطرح کردن همیشه کمک کرده خودمم جدی بشینم از زاویه های دیگه هم فکر کنم و همچنین از دونسته های دیگران استفاده کنیم. شاید منم نوشتم. خدایا ممنونم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 تیر1388ساعت 1:36 PM توسط سیده فروغ |
|
|
تولد امام علی (ع) و روز پدر و آقایون گرامی رو تبریک می گم و آرزو می کنم هر چی از خدا می خوایین بهترش رو بهتون بده. هیچ جمله ای فعلا از ایشون ننوشتم. منم می خوام کامنت بذارم. خوشحال می شم هر کدومتون یه جمله یا یه داستان از حضرت علی(ع) مهمونم کنین!! پ.ن: ن. عزیزم، چشم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 تیر1388ساعت 10:25 PM توسط سیده فروغ |
|
|
سوره 8 آيه 71
و اگر بخواهند به تو خيانت كنند پيش از اين [نيز] به خدا خيانت كردند [و خدا تو را] بر آنان مسلط ساخت و خدا داناى حكيم است... حافظ: گره ز دل بگشا وز سپهر یاد مکن / که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد :دی پ.ن: توی پست قبل یه سری دوستانی می اومدن می گفتن از "ضمیمه ی جیم" اومدیم. هی من فکر می کردم و سرچ می کردم نمی فهمیدم یعنی چی. تا اینکه دوستای مشهدیم گفتن این ضمیمه ی یه روزنامه ی خراسانیه!!! منو داری، شکل علامت تعجب و سوال شدم ... به هر حال ازشون مرسی با اینکه خیلی خندیدم بابت شالیزار نداشته مون. اینجایی هم که من هستم باور کنین شهره. :) . به هر حال خیلی زیبا نوشته و خیلی هم از وبلاگ من تعریف کرده!!!!!ممنونم. (قسمت معرفی وبلاگ : http://www.khorasannews.com/newssource/j03.pdf) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 تیر1388ساعت 9:27 PM توسط سیده فروغ |
|
|
چند شب پیش آقاهه ** می گفت: حضرت محمد(ص) حتی قبل از اینکه پیامبر بشن می رفتن غار حراء و عبادت می کردن. از مزیت اون غار گفت، اینکه اونجا دور از هر شی مرتبط با زندگی، دور از هر آدمی توی سکوت و تنهایی و خلوت رازو نیاز می کرد. بعد از مزیت های سکوت گفت. اینکه سعی کنیم حتما در طول روز یه زمانی رو برای خودمون و در سکوت بگذرونیم.خیلی چیزها ازش می تونیم یاد بگیریم. خوب فکر کنیم، تمرینی می شه واسه اینکه همه جا نخواییم هی حرف بزنیم، غیبت کنیم، در واقع این تفکر در سکوت می تونه منجر به شناخت خودمون و به تبع اون شناخت خالقمون بشه. خلاصه اینکه خیلی جالب بود حرفاش. اینکه بیشتر توجه کنم به اینکه پیامبر ما چنانکه در طول روز با مردم در تعامل بود و در بین اونها،باهاشون کار می کردن و زندگی در عین حال یه لحظاتی رو برای خودشون و به دور از همه با آفریننده شون خلوت می کردن، در خودشون و در جهان خلقت و در نهایت در خدا سیر می کردن. و این یعنی زندگی یه جنبه ای نیست. و این یعنی همونجور که قبلا گفتم حضرت محمد (ص) که بشن بابایی ما،بابابزرگمون خیلی دوست داشتنی هستن چون یه جوری روی بام ایستادن که نه از این ور احتمال افتادن هست نه از اون ور. تعادل. و از طرفی تمرین سکوت واقعا عالیه، مخصوصا برای من که ضروریه ;-) . وقتی کمتر حرف بزنی می تونی بیشتر گوش کنی، پس بیشترم می تونی یاد بگیری و بیشتر هم می تونی کمک کنی اگه لازم باشه. بعلاوه می تونی قبل از حرف زدن خوب به چیزی که می خوای بگی، به کاری که می خوای بکنی فکر کنی که بعدا از روی عجول بودن پشیمون نشی. مثل من که الان با فروهر دعوام شد،بعد با خودم گفتم اگه یه ذره دندون رو جیگر بذاری ساکت شی این بحث های بی مورد هم پیش نمی آد. (دو نقطه دی) و بماند این نکته که وقتی خودت این تمرین رو انجام داده باشی نه تنها خودت در یه جمعی که باشی در مورد دیگران تند و تند نظر نمی دی و غیبت نمی کنی بلکه می تونی کاری کنی که دیگران هم تشویق بشن و اون کارو نکنن. و بدین ترتیب زندگی یه درجه دیگه شیرین تر می شوووووود.
---------------- زندگی و مرگ یه جور جفتی هستند که بدون هم معنی ندارن. آدم زندگی می کنه برای اینکه به مرگ برسه تا یه زندگی بهتر شروع کنه. اما اونجا که دیگه مرگی نیست احتمالا، دیگه نمی دونم زندگی طفلک بدون معشوقش – معشوقه ش چی کار می کنه. ---------------- نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد / ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
پ.ن: شنیدی می گن چاه کن همیشه ته چاه می مونه؟! شنیدی که خدا می گه اگه تو مکاری ، مکر من بر تو هم پیروزه؟! شنیدی می گه با همون رفتارها و نقشه ها و ... خودتون شما رو تنبیه می کنم؟! شنیدی قانون سوم نیوتن رو که خدا هم قبولش داره؟؟!! بماند باقیش.همین.
**آقاهه، اگه اشتباه نکنم پروفسور کریمی بودن، توی برنامه شبکه سحر که از کانال 4 نصف شب پخش می شه(من اون موقع دیدم،زمان دقیقش رو نمی دونم) که به زبان انگلیسی هم بود.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 12:54 PM توسط سیده فروغ |
|
|
پ.ن: ممنونم مهدیه جونم بابت این : http://www.parsquran.com/data/show.php?sura=4&ayat=%DB%B9%DB%B3&user=far〈=far& tran=1 متن لینک: سوره ی نساء: و هر كس
عمدا مؤمنى را بكشد كيفرش دوزخ است كه در آن ماندگار خواهد بود و خدا بر
او خشم مىگيرد و لعنتش مىكند و عذابى بزرگ برايش آماده ساخته است اى كسانى
كه ايمان آوردهايد چون در راه خدا سفر مىكنيد [خوب] رسيدگى كنيد و به
كسى كه نزد شما [اظهار] اسلام مىكند مگوييد تو مؤمن نيستى [تا بدين
بهانه] متاع زندگى دنيا را بجوييد چرا كه غنيمتهاى فراوان نزد خداست قبلا
خودتان [نيز] همين گونه بوديد و خدا بر شما منت نهاد پس خوب رسيدگى كنيد
كه خدا همواره به آنچه انجام مىدهيد آگاه است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 12:23 PM توسط سیده فروغ |
|
|
سلام. حرفهای زیادی دارم که بنویسم. برای شما و برای خدا اینجا. از قشنگی های زندگی. از اتفاقاتی که این روزا تجربه می کنم و یاد می گیرم. از رعایت مرزهای دیگران، مرزهای دوستان، مرزهای خودت، نوع رفتارت و چگونگیش با آدمهای مختلف خصوصا اونهایی که برات مهم هستند یا توی زندگیت نقش داشتن و دارن.حرفهای زیبا و آرووم و شخصی و حرفهای نه چندان آرووم و شخصی. اما نمی تونم. خیلی دلم می خواد بنویسم اما همونجوری که گفتم نمی خوام اینجا راجع به اوضاع الان ایرانمون بنویسم. به دلایل مختلف جدای از اینکه نمی خوام اینجا از حالت شخصی در بیاد، اونقد چیزهای ضد و نقیض هست، اونقدر تلخی هست، اونقدر ظلم، اونقدر چیزهای باور نکردنی و درک نکردنی برای من، که نمی تونم. نمی خوام قضاوتی رو اینجا داشته باشم و نمی تونم هم ننویسم.پس کلا نباید نوشت. معتقدم نباید ناامید شد و نباید حتی به مصلحت ظلم رو پذیرفت که امروز چیزهایی که می بینم صرفا ظلم نیست که رنگی از کفره، غرور و قدرت. شاید به نظر برسه محدوده و مرزهاش مشخصه اما نیست. نمی تونم تقسیم بندی کنم. اما دستان من ناتوانِ . به قول یه دوستی احساس کسی رو دارم که بیرون گود نشسته و می گه لنگش کن...پس نمی تونم چیزی هم بگم. اما هنوز خوشحالم که رای دادم. این روزها ناامیدی روز اول رو ندارم حتی اگه به اعتقاد خیلی ها این فریادها و سکوت ها بی نتیجه باشه که می دونم نیست حتی تا همین جاش. معتقدم خدا بیکار ننشسته ، بهش اطمینان دارم. منو ببخشین. باید با خودم روراست تر بشم و خلوت کنم قبل از اینکه قضاوتی بکنم. همیشه یادتون باشه توکل سبز رو به خدا و سیره ی محمد (ص) عزیز و حق طلب و علی (ع) ِ مصمم و خدایی و همیشه یادتون باشه قیام حسین (ع) رو. دیشب شب آرزوها بود. خدایا دوستت دارم و به تو ایمان دارم. داریم. دستمونو رها نکن، و راه صحیح رو نشونمون بده و راه پیش رومونو صاف کن. تو تا وقتی تو هستی هیچ ترسی نیست، هیچ ناامیدی ای و من همیشه به تو و معجزاتت ایمان دارم. بخند رفیق . خدا هنوز هست، نگران چی هستی؟! هر اتفاقی بیافته حتی اگه نبینیش اون هست. بخند و حرکت کن. پ.ن: امروز شنیدم یکی گفته خدا صدای بلند رو دوست نداره مگر اینکه بهش ظلم شده باشه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 تیر1388ساعت 11:32 PM توسط سیده فروغ |
|
|
می دونی قشنگی زندگی به چیه؟ :) پ.ن : دلم نیومد این لینکو نذارم براتون. موسیقی زیبایی داره البته از نظر من. مخصوصا آهنگ اول و چهارمشو خیلی دوست دارم. http://www.siavashnazeri.com/raghs_atash.htm و بی شک یکی از قشنگی های زندگی سهیم شدن لذت از شنیدن یه موسیقی می تونه باشه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 0:57 AM توسط سیده فروغ |
|
|
ویرایش: (امروز سه شنبه):این متن http://arashbon.blogfa.com/post-158.aspx برگرفته از وبلاگ آلوچه خانم ِ. با تشکر از خودش و دوستانش. پیشنهاد می کنم بخونین. سلام. ظاهرا من منظورمو بد بیان کردم. من منظورم این نیست که با آدمهای بد متحد بشیم. و لزوما هر کی خلاف نظر ما فکر می کنه بد نیست. آدمهایی که اهل بحث و منطق باشند رو می تونین قانع کنیم اگر واقعا دنبال پیدا کردن راه درستتر باشند. من اینو می گم. من می گم به اندازه ی کافی هستند نیروهایی که بر ضد ما باشند و ما رو بکوبند و داغون کنن دیگه نیازی نیست با کسانی که قبل از این دوست بودیم حتی با داشتن تفاوت های اعتقادی و سیاسی حتی، با اونها هم دشمن بشیم. چون واقعا دشمن ما،دوستان ما نیستند و دوستان ما، دشمن ما!! چی شد الان این؟؟!!!! D: فقط می دونم ما مردمی که در سلسله مراتب قدرت و سیاست ظاهرا جایی نداریم نباید به ابزاری برای اهداف اونها تبدیل شیم. لااقل می تونیم سعی کنیم دلایل همو برای هم توضیح بدیم قبل اینکه سر همدیگه رو بشکونیم. نباید به جون هم بیفتیم. شایدم اشتباه می کنم. خوب این نظر شخصی من بود. پ.ن: این آخرین پست من در باره ی انتخابات و حواشی بود. به اندازه یکافی آرامشی که اینجا داشتم و داغون کردم.تمام. **در ادامه ی لینک پست قبل برای بحث: http://www.etemademelli.ir/published/0/00/46/4617/ و البته بیانیه ی شماره ی 3 از مجمع روحانیون مبارز که دوشنبه صادر شد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 تیر1388ساعت 7:14 PM توسط سیده فروغ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شاد باش و سرشار از ایمان همه چی درست می شه...
خدا هنوز هست.نگران چی هستی؟؟!! |
| پیوندهای روزانه |
|
نامه ی هفت خطی به خدا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|