![]() |
![]() |
|
| " به یاد داشته باش که نخستین راه مستقیم به سوی خدا نیایش است و دومین راه شادی است" |
|
نامه ی هفت خطی می تونه ایهام داشته باشه که - نامه ای که توی هفت خط نوشته شده باشه - نامه ای که مثل آدم های هفت خط نوشتیم ! جدای از شوخی، از همه دعوت می کنم این نامه رو بنویسن. خوشحال می شم توی کامنت ها باشه، نمی گم مسابقه س یا یه جور بازی وبلاگی، یه جور فرض کنین همراهی کردنه منه، کمک به منه، منه نوعی.
بعد از هفت روز ، نوشته هاتونو پست می کنم و تازه بعد از اونه که یه کار دیگه می خواییم بکنیم اگه موافق باشین و اون اینه که حالا حدس بزنین بعد از خوندن نامه تون فکر می کنین جواب خدا چیه؟ اونوقت می شه نامه ی هفت خطی خدا به ما. تازه من به شخصه خوشحال می شم که با توجه به نامه ی من به خدا، نامه ی هفت خطی خدا به منو ، هر کدووم که دوست داشتین بنویسین. منتظرم و هر کی رو دوست دارید دعوت کنین. این خیلی مهمه برام. بعلاوه خیلی دوست دارم خلاقیت ها و سبک ها رو ببینم توی نامه نوشتن ها. به زودی نامه ی خودمو می ذارم.
پ.ن: پویش برای علاقه مندان به برنامه نویسی دات نت.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 10:42 AM توسط سیده فروغ |
|
|
تازگی ها سوار تاب شدین؟ حسی که وقتی بزرگ می شی از تاب بازی داری با حسی که بچگی هات داشتی بی شک متفاوته... امروز توی جنگل خیلی مقاومت کردم نرم سراغ تاب، اما نشد منو کشوند... وقتی می رفتم بالا، جلو، توی آسمون و برگ درخت ها انگار... وقتی برمی گشتم و منو می کشید و می کَند از اون بالا به عقب... مثل اینکه دست دراز کردی یه چیز باارزشو بگیری اما یکی هی می کشدت عقب و تو باز هم از دستش در می ری تا برسی به چیزی که می خوای... خدا اونجا بود...بالاخره اونجا بود...وقتی نیروی برگشتی تاب منو به عقب می کشید دلم می خواست کنده بشه، می خواستم همون بالا بمونم و پر بکشم اما برنگردونده بشم عقب... دلم می خواست یه لحظه که از اون بالا بپرم توی بغلش... همون موقع از اون بالا به خودشم اینا رو گفتم... انگار یه جور خلسه بود...آرامش بخش بود...عجیب بود... خدایا ممنونم.دوستت دارم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 11:9 PM توسط سیده فروغ |
|
|
رفتم تاریخ آخرین پستمو نگاه کردم ببینم چند وقته ننوشتم برات، دیدم دیروز بود آخریش!! فکر کردم یه چند روزی شده اما... دلم برات چقد زود تنگ شده با اینکه همین جوری هم برات ورراجی می کنم اما نوشتن انگار همیشه روشه منه برای راحتتر گفتن از دلم و احوالم. می دونی اما بذار برات اعتراف کنم با اینکه راحت نیست گفتن اینکه اشتباه کردم اما این خودش یه تنبیه می شه تا دیگه اینطوری نشم. عصبانی شدم چون پشت هم برای تو می نوشتم گفتم شاید بعضی از اونایی که می آن اینجا از نوشتنم، اینجوری نوشتنم خوششون نیاد...در حالی که نوشتن برای تو از نظر من با تمام خلوصمه و مهم اینه که ما چه حسی داریم مگه نه؟ تو باعث آرامشم می شی و پریشونی هامو تو می پوشونی و سامون می دی، دیدی که چقد تند تند برات می نوشتم... حس خالی بودن داشتم...تهی بودن... منو ببخش.معذرت می خوام عزیزم. بذار یه قسمتی از اون شعرایی که برات نوشته بودم اما ثبت نشدو الان بگم برات و یه چیزی بهت بگم و بخوام... بیا عاشقم کن، عاشقم کن عاشقم کن ولی تو با دلم راه بیا / دیوونه م کن ولی یه کمی کوتاه بیا بیا کوتاه بیا، با دلم راه بیا / حالا که ماه شدی دیگه مثل ماه بیا... بیا عاشقم کن... تا حالا اینایی که می خوام بگم رو اینجوری بهت نگفته بدوم، ازت می خوام، ازت خواهش می کنم منو دوست داشته باش، عاشقم باش و بذار بذار عاشقت باشم،بشم، عاشقم کن...خدای من ، عزیز دلم به من گوش می دی مگه نه؟! می دونم من خیلی دختر خوبی نیستم، می دونم خیلی جاهای کارام ایراد داره، خیلی جاها اشتباه کردم، باعث دلتنگی و ناراحتی خیلی ها شدم شاید، اما تو می دونی من نمی خواستم، نمی خوام که آدم بدی باشم، نمی خوام که هیچوقت باعث ناراحتی کسی بشم حتی... با تمام بدی هام ازت می خوام دوسم داشته باشی، ازت می خوام روتو از من برنگردونی، ازت می خوام تنها نذاری ،می خوام نری...لطفا نرو خدایا... عزیز نازنینم تو می دونی من تجربه جدایی دارم،تو می دونی چقدر سخت بود اما از عهده ی اون براومدم می دونی چرا مگه نه؟! چون تو رو داشتم .تویی که خیلی خیلی بزرگتر بودی بزرگتر از درد من. خدایا به من بگو فقط بگو اگه تو از پیشم بری،اگه از من جدا شی، خدایا بگو من چی کار کنم؟ می دونی هیچی ازم نمی مونه...خدایا آخه بزرگتر از تو ندارم که دردم مرهم و محرم باشه...خدایا...عاشقم کن... من می دونم می تونی...می تونی بری و منو توی تنهایی تاریکی غرق کنی و می تونی منو از نور سیراب کنی...خدایا من نمی تونم طاقت بیارم بری باور کن نمی تونم...باورم کن من بی تو،در نبود تو نابود می شم...نذار نذار نابود شم... خیلی سخته،خیلی درد داره جدا نشو از من...عشق من نرو، عاشقم کن...عاشقم باش... بیا عاشقم کن، عاشقم کن عاشقم کن ولی تو با دلم راه بیا / دیوونه م کن ولی یه کمی کوتاه بیا بیا کوتاه بیا، با دلم راه بیا / حالا که ماه شدی دیگه مثل ماه بیا... بیا عاشقم کن...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 11:2 PM توسط سیده فروغ |
|
|
وقتی از دست خودت عصبانی باشی چی می شه؟؟ اینکه دوست داری اینجا رو هم بزنی بترکونی. چرا؟! مگه وقتی عصبانی هستی مخت خوب کار می کنه؟! نه... اما خدا رفته کنار ایستاده...چرا؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 11:44 AM توسط سیده فروغ |
|
|
دوست دارم اینجا رو بترکونم الان...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 11:38 AM توسط سیده فروغ |
|
|
وظیفه ی شما خوش گذروندنه، باقیشو بسپار به خودش...(تو رو می گم جیگر خدا جون خدایا ... (گوشتو بیار جلو دلم می خواد فقط شادیهامو باهاتون قسمت کنم چون همه تون می دونم دلتنگی هایی دارین
هی خدا شکرت... التماس دعا. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 9:53 PM توسط سیده فروغ |
|
|
خدا ما رو برای هم نمی خواست/ فقط می خواست همو فهمیده باشیم بدونیم نیمه ی ما، مال ما نیست / فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم تموم لحظه های این تب تلخ / خدا از حسرت ما باخبربود/خودت دیدی دعامون بی اثر بود...
خواننده : احسان خواجه امیری.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 11:2 AM توسط سیده فروغ |
|
|
خود سانسوری... خدایا امروز دلم خواست بیام ازت تشکر کنم به خاطر عشقی که به ازدواج ختم نشد با تمام گریه هایی که به خاطر احساس و منطق خاص خودم بود... خوشحالم...حقیقت قلبمو زودتر از من شنیدی و دیدی... من از بین می رفتم، منی که می شناسی و می خوای که باشم... ممنونم... چیزایی که باید یاد گرفته باشم مرور می کنم تا بیشتر و بیشتر قَدرت رو بدونم.ممنونم برای اینکه الان جای عروسی نیستم که فکر می کردم پاره ی تنم!!! اونو به حریم ما راه داد... خدایا ممنونم که اجازه ندادی خلاف اعتقاداتم تصمیم بگیرم و خودمو قربانی کنم... چه بسازی چه نسازی / دله من کوکه با سازت همه ی اوج و غرورم / سهم قلب بی نیازت حال من خوبه و ...
و بعد خدایا چه نعمت بزرگیه فرزند سالمی که عطا کنی به بنده هات... خدایا این سعادتو ارزانی همه دوستداران کن... خودت می دونی جدا از رنجی که نوزاد به دنیا اومده در آینده می کشه اگه سالم نباشه، خانواده ش چی می گذره بهشون...ای خدا... سپاس و سپاس و سپاس به خاطر سلامتی، خانواده ی خوب، بودنت و همه و همه ... آمین به دعاهای قشنگی که توی دل بزرگِ بزرگت برای ماها داری... آمین.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 9:28 PM توسط سیده فروغ |
|
|
خدای من، من خیلی آدم بدی هستم... معذرت می خوام... من قدر خودم رو ، هدیه های تو رو درونم نمی دونم ، من دختر بدی ام. من اگر انسان باشم انسان خوبی اونطور که باید باشم نیستم. معذرت می خوام...
منو پاک کن از بدی ها، غرورها، جهل ها، همه و همه ی سیاهی ها ... خدایا منو خالص کن...خواهش می کنم... خواهش می کنم...تو می تونی ، لطفا... گوشِتو بیار جلو بقیه شو رووم نمی شه بلند بگم با اینکه می دونی...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 11:6 PM توسط سیده فروغ |
|
|
وووووی این گنجشکا رو دیدین؟ اصلا راه نمی رن که، جیگرا جفت پا می پرن، چند تا می پرن بعد پرواز می کن یه فاصله ای رو بعد دوباره می پره ن. نگاهشون کردم ببینم این پاهاشونو عقب جلو نمی کنن؟ اصلا تکون می دنش یا نه...
کارت خیلی دقیق ها خدای من. دوستت دارم.آشتی. پ.ن: وبلاگ همیشگی جالب می نویسه. با تشکر این جمله از اونجاست: " آنکه به یافتن آب امید دارد، هرگز از تشنگی هلاک نمی شود. امام علی(ع) "
بخند رفیق.بخند بذار خدا هم یکمی دلش شاد شه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 10:29 AM توسط سیده فروغ |
|
|
کلی قربون صدقه ت رفتم ، کلی برات شعر نوشتم، اونوقت نذاشتی ثبت شه؟! ای حسود... خدایا واقعا که... الان دیگه نمی نویسم ...اعصابمو خورد کردی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 9:29 PM توسط سیده فروغ |
|
|
اوایل زندگی، اینایی رو که می بینم و برام حرف می زنن... دخترا معتقدن پسرها چه آفریده های عجیبی ان...پسرها فکر می کنن دخترها چقدر پیچیده ان... خلاصه در تب و تاب شناخت هم هستند و شگفت زده می شن و همین عظمت اونا رو به عشق می رسونه... می دونی اون وسط تویی مگه نه... در واقع این تویی و گوشه ای از اعجابت... ایول داری به مولا همه مون از تو واقعا شگفت زده می شیم از آفرینشت... یعنی طبیعتا که نگاه کنی از عاشق همدیگه شدن یاد می گیریم که عاشق تو بشیم. در واقع لازم نیست بگم می دونی خودت اما خودتم می دونی ما عاشق تو می شیم در واقع، و تو رو می بوسیم وقتی کسی که عشقمونه می بوسیم... عشق پاک و واقعی رو می گم...
دوستت دارم. بذارم عاشقت شم... من عشق می خوام. بذار محبتی که توی دلم گذاشتی نثار کنم.نثارت کنم... چرا منو نمی بوسی؟ مگه شوخی دارم باهات؟ دلم برات تنگ شده. خیلی باحالی.خیلییییییییییییییی باحالیییییییییییییییییی. دوشت دالم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 10:43 AM توسط سیده فروغ |
|
|
با یکی از دوستانم راجع به ایام فاطمیه صحبت می کردیم، حرفایی زد که خیلی برام جالب بود یعنی در واقع هیچوقت اینجوری تو بحرش نرفته بودم و بهش فکر نکرده بودم. مثلا اینکه چرا این روزا یه بغض خاص داره، اینکه چرا مامان بزرگم از دیروز یه بغضی داره وقتی از حضرت فاطمه (س) می گه... اینکه در مورد حماسه ی حسین با یه شور خاصی برای هر کی ندونه تعریف می کنیم و خسته هم نمی شیم اما در مورد شهادت حضرت فاطمه... چی بگیم؟! که چند ماه از فوت پدرش نگذشته، پیامبر بزرگ ما که از جوانیش مورد احترام همه بود، همین مسلمونا باعث شهادت پاره تنش و فرزندش شدن؟ بهشون بی احترامی کردن و حرمت خونه شونو نگه نداشتن؟ فاطمه ای که خودش رو از آدم نابینا می پوشوند... حالا فک کن آدم توی خیابون یه خانم باردار می بینه یه حس خلوص خاصی داره، چه جور احساس همراهی،یه جور نمی دونم چه جوری بگم،یه حس خوب، یه جور احترام به کسی که قرار مادر باشه،یه جورایی همه از ته دل مراعات می کنن و دوست دارن هر طور می تونن کمکش کنن اونوقت هستن هم کسایی که این حرمتها رو می شکنن... اصلا یعنی قبل از اینکه مسلمان باشی یه انسان باشی این کارو نمی کنی می کنی؟ دوستم می گفت حالا با دردی که از خودمون، در خودمونه چه چطور بغض نداشته باشیم؟ دردی که فقط می تونی توی خودت ، توی خلوتت با گریه آرووم ترش کنی...یه جور غریبی... دیشب خیلی بهش فکر کردم تا خوابم برد ... به اینکه حضرت فاطمه واقعا چه هدف بزرگی داشت از این کارش که خواست همسرش، تنها و توی شب تاریک جسم نازنینش رو به خاکی بده که دور از همه حفظش کنه... یه جور غریبی... انگار می خواستن ماها رو تنبیه کنن ، که انگار یه جوری محروم کردن ما رو...نمی دونم... وقتی می رم به اون شب، وقتی سعی می کنم درد مادری رو بفهمم که دردش از پهلوش نیست که از قلب شکسته شه، از، از دست دادن نوزادِ شه، از نگرانی برای فرزندان بی مادر آینده شه، از تنها گذاشتن همسری که رسالت سنگینی داره و همدمش رو داره از دست می ده... چرا تا حالا بهش فکر نکرده بودم؟! وقتی می بینمش که شوق رفتن پیش پروردگارشو داره و از اون ور با چشمانی پر از اشک به همسر و فرزنداش نگاه می کنه ... آدم دیوونه میشه... وقتی حضرت علی رو می بینم که توی تاریکی آسمون شب پاره ی تن محمد (ص) رو، نیمه ی وجود خودش رو تنها و تنها در حضور پروردگارش یواشکی بدن نازنین عشقش رو غریبانه به خاک می سپره... فکر اینکه با خودش می گه چه جوری به پدرش بگم بیا اینم دخترت که به من سپردی... دلم می خواد کاش اونجا بودم به جای چاه سرشون رو رو شونه های من می ذاشتن و گریه می کردن، کاش می تونستم مرهم زخم هاشون بشم، آرومشون کنم... چه خنده دار... من چه جوری می خوام مرهم زخم های مردی به اون بزرگی بشم؟ اصلا طاقت نمی آوردم... همون حضرت فاطمه بود که می تونست، که دلی به وسعت روح خدا داشت... نمی دونم اما دلم خواست کاش یه کاری از دستم برمی اومد توی اون شرایط... بی خود نیست که اینقد خدا دوسشون داره... اون صبر و استقامت و ایمان...اون مظلومیت و معصومیت...
ای کاش خدایا پاکی حضرت فاطمه رو و بزرگی دل همسرش رو و در نهایت عشقی به بلندای عشق اونها و ظرفیتش رو به ما بدی...خدایا بده...ببین من چقدر مظلومم... به من قدرت شناخت و درک فاطمه رو بده که زندگی کوتاه اما خیلی خیلی موثر و مفید و پاکی توی این دنیا داشت و اونقد خوب بود که طاقت نیاوردی اینجا اذیت بشه بیشتر از این و این گل لطیفت رو بردی پیش خودت... چه دعایی در حق فاطمه ت بکنم؟!!در مظلومیت شهید شدن اما پیش خودتن، واسه مظلومیتش گریه نمی کنم واسه خودم گریه می کنم که چقد ازشون دورم، ازتو... این ایشونن که باید دعام کنن...خدایا همینطور که به فاطمه (س) نگاه می کنی با اون لبخند قشنگت و باهاش گپ می زنی، یادی از ما هم بکن چون اون موقع رو مد حاجت دادنی
خدایا خیلی دوستت دارم. خیلی ممنونم که هر روز چشمهام رو بازتر می کنی، این فراموشی ها رو از ما دور کن و کمکم کن خدایا شایسته تر باشم هر روز و لایقتر و با ظرفیتتر...
شکرت شکرت...خدایا خیلی سخته اونقد که همه فکر می کنن واقعا خوب نباشی...منو بیشتر از اونی خوب و پاک کن که باید باشم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 9:54 AM توسط سیده فروغ |
|
|
هیچوقت از سیاست خوشم نیومده حالا چه اینی که ما داریم سیاست علمی باشه چه نبوده باشه. موافقم با اینکه اگه قراره در مورد انتخابات بحث کنیم در مورد برنامه ها، اهداف، توانایی اجرایی و از همه مهمتر مدیریت و داشتن آگاهی و دانش کافی و همچنین حس مسئولیت و تشخیص افراد بحث کنیم. دیروز با خودم فکر می کردم چقد مسئولیت سنگینیه، مسئولیت اداره ی یک کشور و جوابگوی این دنیا و اون دنیای مردم بودن، خدا بودن، خودت بودن. این مهمه که فقط مسئله پذیرش مسئولیت نباشه، شعار نباشه، بلکه واقعا عمل کردن باشه. هیچ آدمی کامل نیست، به خاطر همینه که این همه نهاد دیگه هست که به مدیر،به رئیس جمهور کمک کنه،و این مدیر هم باید به اینا اهمیت بده می گم باید، چون اون مسئوله. همه این روزا دوست دارن اینجوری مقایسه کنن که فلانی فلان موقع فلان کارو کرد، اون یکی فلان کارو نکرد و ... و همه ی اینا صرف نظر از این بیان می شن که کارهای خوب دیده نمی شن،و موقعیت و شرایط هم در نظر گرفته نمی شه. باید کلی به مدیریت ها و نتایج نگاه و بررسی کرد. این کشور منه،می خوام ازش چیزی بمونه که فرزند آینده ی من احساس افتخار کنه از ایرانی بودن. این همه سختی و وحشت دوران انقلاب رو خانواده هامون تحمل کردن که اوضاع بهتر شه. بماند که حق بعضی ها که واقعا هم جنگیدن چه جوری کف دستشون گذاشته شد. الان این ماییم.نمی تونیم به عقب برگردیم پس باید دیگه از هر روز سعی کنیم جلوتر از روز قبل باشیم. یکی از داداش هام توی وبلاگش نوشته پیش به سوی دولت اسلامی.. داداشم من تا حالا تصورم این بود ما توی یه جمهوری اونم از نوع اسلامیش هستیم. چطور به همین راحتی نقضش کردی؟!همین جمهوری اسلامیت بوده که رئیس جمهور محبوبت رو انتخاب کرده،می خوای بگی غیر اسلامی انتخاب شده؟! این یه زندگی واقعی ایه با رویا فرق داره. فکر می کنم مهمترین اصل مدیریت اینه که تو باید در سطح تک تک اعضای تیمت پایین بیای ، بالا بری، اما در نهایت در موقعیت خودت تصمیم درست بگیری. نه اینکه موقعیت دیگران رو در نظری نگیری و یا موقعیت خودت رو. تواما باید با هم باشه. و همینطور نباید فکر کنی کاملی و این فقط تویی که می دونی اسلام واقعی چیه و بقیه نمی فهمن. از خوندن روزنامه ها متنفر شدم و نمی خونم چون وقتی می بینم ما از اصل که سامان دادن و متحد بودنه خیلی فاصله گرفتیم، تحملش رو ندارم، تحمل ریا رو ندارم. تحمل اینکه شعور من ِ نوعی به مسخره گرفته شده باشه، تحمل اینکه جای من تصمیم گرفته بشه. یه رئیس جمهور باید یادش بمونه که نماینده ی مردمه و قبل از هر چیز باید حامی اونها باشه، حامی واقعیشون، باید یادش باشه که اکثریت مردمش بهش اعتماد کردن.باید معنی اعتماد رو بدونه. اول و قبل از هر چیز باید از مردمش شروع کنه بعد بره دنبال بلندپروازیهاش حالا هرچند که این بلندپروازی ها برای کشور اسلامیش مفید باشه. چون ما یه چیزی داریم حتی تو همین اسلام، تو همین قرآن که بهش می گن اهم و مهم کردن، اصل و فرع کردن. درجه بندی کارها و اهداف برای اجرا. لازم نیست توضیح بدم چون خودتون می دونین. به جای اینکه بگیم فلانی فلان سالها فلان کار اشتباه رو کرده باید نگاه کنیم به حال، به جایی که الان بهش رسیدیم. این پیشرفت بوده؟! پس چرا این همه نارضایتی؟ نارضایتی اونم توی پایین ترین سطح زندگی ها، نیازها. من قبول دارم قرار نیست همه مشکلا با اومدن یکی حل بشه اما اون شخص مسئوله، این مسئولیت رو قبول کرده که اوضاع رو بهتر کنه ...اون باید با درنظر گرفتن جمع تصمیم بگیره نه فقط با عقل خودش. برای من نگین فلان شخص فلان موقع توی سخنرانیش اینو گفته، فلان آیت الله اونو گفته، در جواب این یکی،اون یکی چی گفته. نگین امام (ره) اونجوری گفته اینجوری گفته،... من می گم فقط یه نگاه به دور و برمون بندازیم ما خودمون هم عقل داریم، چشم داریم، گوش داریم و حداقل یه کم قدرت تشخیص و تصمیم. به جای اینکه به این و به اون استناد کنیم.در هر صورت هر استنادی هم بکنین دو روز دیگه جلوی خدا نه من و نه شما نمی تونیم بگیم آخه خدایا فلانی اینجوری گفته بود، تو مگه فبولش نداشتی، ما حرف اونو گوش کردیم و ... خدا می گه من براتون نشانه و چراغ گذاشتم و بهتون چشم و عقل هم دادم.
و در نهایت فقط اینو می گم تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل: همتون می دونین اگه می خوای دنیا رو عوض کنی باید اول از خودت شروع کنی، از مملکت خودت... و چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است...
سایه ی وحشت رو ندیدی؟ این آیا یه حکومت جمهوریه؟ تحمیل اعتقاد دیگه چه جوریه؟ جمهوری یعنی چی هان؟ ما مسلمونیم آره، ما دوست داریم به همنوعمون کمک کنیم، آره. ما اشکمون در می آد از دیدن ستم آره اما من هر روز توی خیابون اشک می ریزم بدون نیاز به تلویزیونی که از فرسنگها دورتر بگه. من از دیدن جوونی که سرمایه یی که باید صرف اون بشه اما معلوم نیست کجاست، جوونی که بعد کلی درس خوندن شرمنده ی خانواده شه و به هر دری می زنه، از دیدن کارگرایی که از صبح تا غروب دور میدون منتظرن یکی بیاد ببرتشون سر کار تا شب شرمنده ی زن و بچه ش نباشه، من اشک می ریزم وقتی می بینم یه بچه ی 4-5 ساله با پای برهنه روی آسفالت سرد زمستون منتظر رحم رهگذراست گریه م می گیره.من از برنامه ریزی که باید برای این مملکت بشه و نمی شه گریه م می گیره، من حتی از این سهام عدالت گریه م می گیره. خیلی سنگینه باور کن خیلی سنگینه حتی حرف زدن از عدالت. اینا همه جای دنیا هست آره اما کشوری کهمی تونه و سرمایه و استعداد هاشو داره که از اینا رها شه یا کمترش کنه... حق مسلم ما زندگیه توی کشوری که می شه بهتر زندگی کرد.
و پیامبر با تمام عظمتش ، یه جایگاه مخصوص داشت، اون آخرین پیامبر بود، آخرین پیامبر و اونو آماده کرد سالها و سالها و بعد با وجود همه ی اینا چقد هدایتش طول کشید...چقد سختی کشید... علی وار بودن در همه ی ابعادی که علی (ع) بود در عمل به راحتی حرف زدن نیست، از من بشنوی بهتره بهشون احترام گذاشت.احترام می دونین احترام. پیروی با استفاده کردن از شأنشون خیلی فرق داره. من خیلی ناراحتم. خیلی کارها انجام شده اما شاید مسیرش درست نبوده.تلاش شده، آدم نباید بی انصاف باشه. من قدردانم اما به نظر من اوضاع باید بهتر شه. حالا با هر کسی که از عهده ش بربیاد. می دونم که همه ی ما بیرون گود نشستیم و می گیم اینکار باید بشه و ... اما کسی که مسئولیت قبول می کنه باید جوابگو باشه و باید استفاده کنه واقعا بی غرض از نظرات. این کشور ماست همه ما، مال شخص خاصی نیست.ما همه مون مسئولیم.حقیقت اینه. شکرانه: خدایا ممنون و شکر. و خدای من همه ی ما رو به راه راست هدایت کن چون خودت گفتی که حقی که ازش نخواهی گذشت حق الناس ِ. خدایا به همه ی ما رحم کن و هدایتمون کن.آمین.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 12:2 PM توسط سیده فروغ |
|
|
با خودم می گم چه خوشبختم که اشک هام هنوز جاری می شن... با خودم ناراحت بودم که یادآوری بعضی دلخوریها باعث جاری شدن اشک هام می شه، این نارضایتی از خودم که چرا دلم صاف نمی شه پس با تمام سعی و خواستنم و حالا اجازه می دم با اشک تمام دلم شسته بشه و هیچی نمونه و سوار اشک ها بریزن بیرون از من... و دیگه خودم رو به خاطر اشک سرزنش نمی کنم ، اشکی که به خاطر دلخوری از خودم در واقع می ریزم، از نارضایتی از خودم ... فقط اجازه می دم جاری شن تا خلاص شم از سیاهی سردش، از تاریکی رنج آلودش... آرامش ِ شب رو عاشقم... لذت حضورت در سکوتی مطلق که این شبا با صدای پرنده ای که تو رو صدا می زنه شکسته می شه... منو ببخش خدایا که نمی تونم دلیل کارهات رو درک کنم، منو ببخش که تحملم کمه، منو ببخش که فهم ِ عظمت راز آفرینشت در توان و ظرفیتم نیست... منو ببخش که قدر شناس نیستم ، منو ببخش که وقتی بچه ی مریضی می بینم به جای اینکه برای خودم گریه کنم و به حال خودم، رازت رو نمی بینم و برای اون بچه ناراحت می شم و از تو دلتنگ، منو ببخش اینقد روحم کوچیکه... خدایا تو با من مثل من نباش، خدایا به من گوش می دی؟ با من مثل خودم و بقیه نباش، خدایا تمنای منو با غرور جواب نده... اگه می ذاری عاشقت شم که می خوام بذاری، اگه کاری می کنی که عاشقت شم با من بی وفایی نکن، منو رها نکن، بزار ایمان بیارم به اعجاز عشق، بذار بذار بذار و بذار واقعا عشق تمام معنی زندگی باشه ... بذار عاشقت شم، باشم... منو ناب کن برای عشقت و عاشقت بودن و لایق معشوقه بودنت. تو می دونی من خیلی پرتم اما یادم دادی مسیر عشق شیرین و ارزشمند اما مثل رودخونه ای با موجهای خروشان و صخره های تیز، که قایقی نداری جز چشمهای تو... گفتم دستم گیری به وفا هر دم بینی افتاده م از پا...تا افتادم در راه غمت، گشتم ای مه، پا ماله تمنا... خدایا من خسته نیستم من فقط بال پروازمو می خوام، به من بالهای قشنگی برای پرواز بده، به من آسمونی بده که توش برم تا برسم به جایی که زیباترینه، به جایی که مسیر منه، مسیری که نمی دونم کجاست... بذار با اشکات چشمهام رو از خواب بیدار کنم، بذار با خنده هات بال و پر بگیرم، بذار توی آغوشت آرووم بگیرم...بذار خدایا بذار من صاف و زلال بشم، می دونم چقد دوستم داری پس خودتو به اون راه نزن، خدایا تو رو به صفای وجودت با من بی انصاف نباش، تو با من بی انصاف نباش، آخه تو که می دونی من جز تو کسی رو ندارم ، اگر منو نبخشی، اگر امشب منو نبوسی ، اگه بغلم نکنی اینقد گریه می کنم تا فرشته هات ازت شاکی شن، تا دیگه طاقت نیاری... آخه بگو چی کار کنم؟! بگو بگو بگو ... آخه تو خدای منی، تو منو آوردی اینجا...آخه من کجا رو دارم برم، از تو شکایت کجا ببرم... گر نروی به سوی او، راست بگو کجا روی؟! / هر طرفی که بنگری، ملک وی است و کوی او...
می دونی من به طرز عجیبی سازش کارم متاسفانه، واسه همینه منو جدی نمی گیری، می دونی آخرشم بهت می گم اگر از این بازیها و برنامه هات با من کیف می کنی پس عیبی نداره همین که تو کیف کنی اما می دونم تا ابد دلت طاقت نمی آره ... تو منو خوب می شناسی می دونی تا کجا می تونم وفادارت باشم حتی اگه منو زیر پاهات له کنی حداقل می دونم این له شدن می ارزه چون دوستت دارم و مهمه اینه برام که تو راضی باشی... فقط منو ببخش و باهام قهر نکن والا دلم خیلی خیلی می شکنه و اونوقته که می دونم خودتم طاقت نمی آری...تو خدایی آخه... من منتظرتم، من دلتنگتم، من دلم گرفته ، من پر از غصه ام، من پر از حس رهایی ام، من پر از آرامش غریبی ام... آهای پیشم بمون ، من تنهام خیلی تنهام... تو می دونی...
آخیش ... شکرت رفیق. لطفا با من بیشتر مرامتو خرج کن... من بهت احتیاج دارم، می شنوی من بهت نیاز دارم... خودت داری می بینی چقدر تحملم کم شده، داری می بینی من اون فروغ سابق نیستم ، داری می بینی با یه جرقه آتیش می گیرم... خلاصم کن از این. تو که خدایی، بزرگی، مهربونی، نازی، دل نازکی و زیبایی، تو که قدرتمندترینی، تو که مالک عرش ها و حضیض هایی، تو که توی بال نقش نقش ِ پروانه قایم می شی و از رو رنگارنگی گلهای قشنگ به من چشمک می زنی، تو که توی صدای نوازشگر رودخونه ی جنگلمون جاری هستی، تو که از هلال ماه تاب می خوری، تو که از پشت ابرهای پنبه ای دالی می کنی، تو که با بوی پاک نی نی ها لمسم می کنی، تو، تو که خدای منی به من بگو از تو نخوام از کی بخوام؟!منو قوی کن... امید منی ...امید من، تمام داراریی من. نجاتم بده... من از آزمایش هات می ترسم، من از خشمت، از قهرت می ترسم، من از نبودنت وحشت دارم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 1:5 AM توسط سیده فروغ |
|
|
همیشه یه سوالی از خودم می پرسیدم توو مایه های این که کسی که ظاهرا راضیه و شاد و همیشه تو رو به سمت خوبی ها سوق می ده یعنی خودش ممکنه با این روح بزرگش مسئله ای داشته باشه که اذیتش کنه؟ می دونم سوال سطحی ایه شاید، اما با اینکه به احتمال زیاد جوابش مثبته ولی منظور من مسائل صرفا مادی این دنیاییه والا همه ما به نحوی و در حدهای مختلف در کشاکش رسیدن به کمال مطلوبیم. و این روزا دارم جوابمو می گیرم . در واقع بازم خدا به روشهای جالب خودش داره نشونم می ده... گریه نمی کنم نه اینکه خوبم / نه اینکه دردی نیست / نه اینکه شادم گریه نمی کنم نه اینکه سنگم / گریه غرورمو بهم می زنه مرد برای هضم دلتنگی هاش / گریه نمی کنه، قدم می زنه... اگه یکی باشه منو بفهمه ، براش غرورمو بهم می زنم / گریه که سهله، زیر چتر شونه ش، تا آخر دنیا قدم می زنم... خواننده: احسان خواجه امیری ********** امروز فکر می کردم به جواب سوال بعضی ها که ازت می پرسن چرا نماز می خونی؟ با اینکه می شه براش کلی دلیل آورد اما مهمترین چیزی که به ذهنم رسید و برام خیلی مهمه اینه که حتی وقتایی که با حواس جمع نماز نمی خونم اما به من آرامش می ده، یه جور اتصاله، درسته گاهی با کم توجهی باعث می شم اتصال ضعیف باشه اما می خوام که باشه و جدا از این احساس می کنم بیشتر ازاینکه من دارم به خدا اون لحظه نگاه می کنم اون داره نگام می کنه، حالا وقتی حواسم جمع نباشه خوب یکمی چپ چپ نگاه می کنه اما همین چپ چپ نگاه کردنشم می خوام... و این تنها راه نیایش و عبادت نیست اما اینو در کنار بقیه می خوام. اینکه خودمو حتی ملزم بدونم توی آشفتگی های شبانه روز چند دقیقه از تمام وقتی که به من داده رو باهاش منحصرا سهیم شم. تو اگه نباشی صد تا دنیا رو، جای تو به ما بدَِن کمه... ********** قدح را سَر کنید،یار، قدح را سر کنید / شب را سحر کنید / غم دنیا را، از سَر بدر کنید... الا ای یار، خطر دارد جدایی / نهال بی ثمر دارد جدایی بیا که ما و تو یکجا نشینیم / که مرگ بی خبر دارد جدایی...
می دونی چقد دوستت دارم مگه نه؟! خیلی خیلی زیاد دوستت دارم، می خوام یه روزی برسم به اون اندازه دوست داشتنی که تو منو داری.خیلی خوبی خیلی و من خیلی زیاد ازت ممنونم. خدایا، عزیزم، دل منو از پاکی و معصومیتت پر کن، از بی ریایی، از صداقت، از آرامش ذاتیت. و خدای نازنینم قبل از همه ی اینا ازت می خوام مراقب خانواده و دوستان و عزیزانم باشی و همه اینا رو برای اونا هم ازت می خوام.می دونم برات کاری نداره پس می بینی که چیز زیادی در برابر عظمت بی حدت نخواستم پس ناامیدم نکن ای امید ِ امیدواران.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 10:43 PM توسط سیده فروغ |
|
|
مثل خنده ی خدا ، خنده هاتو توی هر قطره ی باروون می بینم با یه گیسوی بلندت این شبا، تا بخواهی بید مجنون می بینم توو زمین وقتی که اسمت می پیچه، یه دفعه آسمون از جاش پا می شه...
پیش پیش هفته ی معلم رو به بابایی ناناز خودم و همه ی اساتید و دبیرها، به استاد کوچولو و به اساتید آینده خدایا شکرت رفیق شکرت...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 11:32 PM توسط سیده فروغ |
|
|
امروز وقتی داشتم این عکس رو می گرفتم متوجه تار عنکبوتش نشدم
ای خدا، شکرت...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 8:51 PM توسط سیده فروغ |
|
|
سلام. یکی از دوستان این متن رو به ایمیلم فرستادن.با تشکر از ایشون.
زماني كه تسليم باشي؛ تمام هستي از تو حمايت ميكند.هيچ چيز با تو مخالف نخواهد بود. زيرا تو با هيچ چيز مخالف نيستي. خودت را بپذير؛ هر چه كه هستي. حتي اگر نقصي هم داري آن را بپذير. تنها آن هنگام قادري دست از جنگ با خودت برداري و آسوده باشي. زندگي يعني آموختن صلح. صلح با ديگران نه، با خودت. عشق يك تجربه هست ولي زبان بسيار مكار است. پس مراقب زبانت باش. سكوت را بر خودت تحميل نكن. هيچ چيز را بر خودت تحميل نكن. شادي كن؛ آواز بخوان. بگذار ذهنت خسته شود. آنگاه رفته رفته لحظات كوچكي از سكوت و آرامش واردت ميشود. توانايي عشق ورزيدن؛ بزرگترين هنر جهان است. اگر بتواني ديگري را همانطور كه هست؛ بپذيري و هنوز عاشقش باشي؛ عشق تو واقعي است. وقتي با عشق به ديگري بنگري؛ او والا ميگردد و منحصر به فرد. هر گاه عاشق باشي احساس عجز كامل ميكني. درد عشق هم همين است. زيرا تو ميخواهي هر كاري را براي معشوقت انجام دهي اما ميفهمي كه كاري از دستت بر نمي آيد. اما عشق يعني همين كه تمام فكرت؛ خدمت به ديگري باشد حتي اگر از عهده ات بر نيايد. تو نميتواني انساني را تصاحب كني. زيرا او يك شخص است. تصاحب فقط با اشياء ممكن است. اگر هنوز به دنبال تصاحبي؛ عشق تو شهوت است. اگر نتواني با معشوقت ساكت بماني؛ بدان كه هنوز عاشق نشده اي. تنها راه كسب عشق؛ از طريق همين عشق ميسر ميشود. هر چه بيشتر ايثار كني؛ بيشتر ميگيري. والاترين انسان كسي هست كه با عزمي شكست ناپذير؛ انتخاب كند. هر موجودي؛ يك سرود الهي است. بي همتا؛ منحصر به فرد؛ تكرار نشدني و غير قابل مقايسه. اگر بتواني تماماً و يك دل عشق بورزي؛ از عمق دلت؛ زندگي تو سرشار از شادي و احساس ميشود. نه تنها براي خودت بلكه براي ديگران هم. اصلاً تو براي دنيا بركت و نشاط خواهي شد. اگر عشقي احساس نميكني؛ تظاهر نكن. سعي نكن نمايش بدهي كه عاشقي. حتي اگر خشمگيني بگو كه خشمگين هستي و باش. ولي حقيقي باش. زندگي يك مسابقه و رقابت نيست .پس دليلي هم براي مقايسه خودت با ديگران وجود ندارد. هيچكس نميتواند تو را تغيير دهد. تنها خودت قادر به تغيير خودت هستي. اصيل بودن و واقعي بودن نهايت زيبايي است. اصيل بودن يعني واقعي بودن. خنده هايت، گريه هايت، نفرتت و عشقت و همه زندگيت بايد واقعي باشد تا اصيل باشي. آنان كه طمع كارند؛ براي پر كردن احساس تهي بودنشان بارها و وزنه ها را با خود حمل ميكنند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 10:23 PM توسط سیده فروغ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شاد باش و سرشار از ایمان همه چی درست می شه...
خدا هنوز هست.نگران چی هستی؟؟!! |
| پیوندهای روزانه |
|
نامه ی هفت خطی به خدا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|