![]() |
![]() |
|
| " به یاد داشته باش که نخستین راه مستقیم به سوی خدا نیایش است و دومین راه شادی است" |
|
نمی دونم چی کار کنم بتونم متمرکز بشم. تمرکز یه مدتِ نسبتا طولانی روی یه موضوع خیلی برام سخت شده، جمع بندیش توی ذهنمو ... با اینکه زیاد فکر می کنما... انگار فکرم بیخود خسته شده درست ازش کار نکشیدم، اینجوری نیست که آک بند مونده باشه من تمرکز می خواااااااااااااام... می خوام حواسمو بتونم راحت جمع کنم... می خوام اولِ چیزی که می خوونم یادم نره وقتی می رسم آخرش تا بتونم جمع بندیش کنم درست، همزمان فکر کنم.
ای خداااااا، من تمرکز می خوام، یه اجی مجی کن لطفا
پ.ن: نمی خواین بگین منچ و مارپله تمرکزو زیاد می کنه که؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 12:55 PM توسط سیده فروغ |
|
|
می خوام تمام حجم زندگی منو پر کنی ، بقیه رو در کنار تو می خوام چون وقتی من یا تو غیبمون می زنه احساس خستگی می کنم، احساس کلافگی، تحمل از اوضاع و آدمها حتی نزدیکترینشون، کم می شه و کم کم که پیش بره از خودم ناراضی و می شه گفت بدم می آد و اونوقته که دوست دارم به طرز غیر منطقی ای فرار کنم. در حالی که فرار چه روحی ، چه جسمی هرگز راه مناسبی نبوده و جواب هم نمی ده. قبلا فکر می کردم تا دیگران رو دوست نداشته باشی، تا عاشق کسی نشی، یاد نمی گیری چه جوری باید عاشق خدایی بشی که از همه ی اینا بزرگتره پس عاشق شدنش هم فرق داره. اما الان فکر می کنم این یه جور دیگه کار می کنه، یعنی وقتی اطراف و اطرافیانت رو دوست داری، وقتی می تونی عاشق همه حتی بشی اینو می فهمی ازشون که یه جای کار می لنگه و دنبال یه عشق بزرگتری،یه حسی که آرامشی به مراتب بیشتر برات بیاره،آرامشی که در ازای بهایی که براش می دی می ارزه. توی دوستی ها و عشق های زمینی خودت رو بهتر می شناسی، آدمهای مقابل رو و فک می کنم اونوقته که جای خالی خدا رو می بینی. اونوقته که یاد می گیری عاشق اون بشی تا عشق های زمینیت هم کامل شن،الهی شن. پس بذار باهات حرف بزنم و نذار ازت دور شم، نذار ساکت باشم، تو با قدرتی که داری می تونی تمام سیاهی دل منو صاف و پاک کنی.بذار برات بنویسم چون وقتی می نویسم روحم جدای من،بدون اختیار من خودش رو توی کلمات پیاده می کنه و در حضور تو جون می گیره،مثل صحبت توی بی خبریه انگار. بذار اینجا جایی بشه برای بخشی از روح من که می خواد تمام بخش روحم بشه، که سرشار از تو باشه. استاد کوچولو می گه هر چی که مال این دنیا باشه یه روزی تکراری می شه، از اون تکراری ها منظورمه که جذاب نیست دیگه.پس بیا به زندگی من و نذار که بذارم الوهیت از زندگی من بره،در تمام دوستی ها و عشق های من حضور داشته باش و در تمام زندگیم راهنمای من باش. خدایا جز تو کیه که بتونه؟ و به قول مونا: تو با نگاهت به دل ستاره ها نفوذ می کنی، چه برسه به دل من. خدایا بیا با هم دعوا نکنیم و با آرامش به توافق برسیم، بیا و منو تنها نذار، من خیلی تحملم کم شده، این دل منو صاف کن. بذار یه چیزی رو بهت بگم و اون اینه با اینکه می دونی اما خیلی ازت ممنونم چون امسال حس می کنم دارم نفس می کشم.خلاص شدم. راحت و رها.همراه بهار جوونه زدم. صبر از من، لطف از تو / یاد تو در خاطر من، خاطر من از تو روشن. تو که اینقد بزرگ و مهربونی، چرا باید اصلا عصبانیت کنم ها؟ تویی که هر چی بخوام برات سه سوته، چرا ازت نخوام؟ من ازت بهترینها رو برای خانواده و دوستانم و برای خودم می خوام.چون وقتی اونا شادن من شادم، وقتی من شادم اونا شادن و وقتی ما شاد باشیم تو شاد خواهی بود. لو رفتی! به قول مَل مَلی: یه بوس با طعم لیمو شیرین برات می فرستم، زود بگیرش تا تلخ نشده
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 فروردین1388ساعت 10:58 AM توسط سیده فروغ |
|
|
شکرانه: خدایا خودت می دونی وقتی اینجا می گم ازت و تو رو فقط واسه خودم نمی خوام در واقع می خوام یه جورایی شکرت رو به جا بیارم. تو عشقی هستی که وقتی با دیگران سهیمت می شم چندین و چندین برابر برمی گردی.بوس. شب تا سحر چون بشکفد، نام تو بر لبهای من/ دل را چراغانی کند، روشن شود شبهای من از دوریت در آتشم، گر آهی از دل می کشم/ آتش بگیرد جان شب، با ذکر یا رب های من
گفتم نگارا، تا به کی امروز و فردا می کنی؟!/ از عهد خود سر می کشی، خون در دل ما می کنی؟! گفتا چونان ز افسون کنم، باید ریاضت گل کند/ رو می کند شادی اگر، با غم مدارا می کنی
شادا نسیم صبح دم، شادا که جان آمدی/ از آن قرار جان ِ من، گویا نشان آورده ای این خسته جان را می رسد، بوی گل از پیغام تو/ کین مژده های نو به نو، زان دل ستان آورده ای... (افتخاری - آلبوم سفر)
فروزان می گه،فروغ چه جوری می شه به آدمی که به وجود خدا شک داره و یا یه سری تردید و سوال راجع به این قضیه داره کمک کرد؟ من می گم اگر کسی واقعا شک داره و می خواد که به ایمانی برسه راهشو پیدا می کنه همینکه می دونه باید به ایمانی برسه. می گه هر کی خدایی داره از کجا معلوم ما اشتباه نکنیم؟! درسته، همینه که باید به یک ایمانی رسید. یه روز آفتابی یادمه که نسیم ملایمی هم می وزید و برگ درختها می رقصیدن.نشسته بودم رو پله ها و از هوای آفتابی و آسمون آبی با ابرهای پنبه ایش و طبیعت سبز زیبای باغچه لذت می بردم،واقعا لذت بخش بود، همون موقع بهش گفتم، خدایا نمی دونم من اشتباه می کنم یا کسانی که یه خدای دیگه دارن.گفتم کاری ندارم به اونها، من از تو، تویی که این درخت زیبا رو با تمام قدرت خلق کردی، تویی که اونقد قدرت داری که این آسمون و ابر و زمین و نسیم رو ، همه و همه رو آفریدی، تو رو می پرستم، مخلصتم هستم، و خیلی ازت ممنونم، خیلی شاکر برای این لحظه ی زیبا و آرومی که برام ساختی. می دونی چه جور حسیه؟ انگار تمام دنیا با تمام بزرگیش توی همین باغچه جمع شده بود و مرکز دنیا بود، مثل مسافر کوچولو روی سیاره ش با گل سرخش، کارتونش یادتونه که... واسه همین وقتی می گن خدا رو باید از رو آثارش شناخت و دید، برام قابل لمسه. خدایی که مثل یه دوسته، یه دوست خیلی صمیمی، مثل یه عاشق، مثل یه معشوق همیشه و همه جا همراهته. دوستی که تا هست ناامیدی برات مفهومی نداره مخصوصا با قدرت عظیمی که داره و داناییه کاملش. کجا می خوای یه دوست با این خصوصیات گیر بیاری؟ که محرم اسرارت باشه، که نگفته بدونه، که آغوشش برات بازه،دوستی که دلش مثل بعضی آدمها سخت نیست، که مهربونه و مهربونی رو خوب می فهمه و و و... فکر می کنی من چقد می شناسمش؟ اونقد که شاید یه مورچه از بزرگی دنیای اطرافش خبر داره. اونقد بزرگه که هرچقد بشناسیش باز هم باید بشناسیش و من فکر می کنم خودت رو باید در راه شناختش رها کنی و سیال باشی، همچین با امواج شناختش همراه می شی، همرات می کنه که با لذت می شناسیش و ذره ذره عاشقش می شی.دارم بهت می گم، خودش اگر بخوای کمکت می کنه،هدایتت می کنه که بهش نزدیک بشی و هر چی بهش نزدیک می شی معنی آرامش رو بهتر می فهمی. وقتی باهاش حرف می زنم،وقتی اینجا می نویسم این یه راهه که بشناسمش،که آروم شم، که متصل باشم. وقتی باهاشی ضعفاتو بهتر می بینی و راه قوی شدن رو هم پیدا می کنی.باهاش راحت حرف می زنم چون دوستمه و اینجوری احساس بهتری داریم،می دونم اونم احساس بهتری داره تا اینکه مثل یه غریبه با کلی رسمیت باهاش حرف بزنم. دارم می گم بهت اون معبود منه نه رئیس اداره م. خیلی خیلی خیلی مونده بشناسمش اما داره همراهیم می کنه و من باید واقعا کور باشم اگر نبینم. هنوز مثل قدیما باهاش بی پروا نیستم و این یعنی خیلی ازش دور موندم.اما می دونم می خواد منو ببخشه واسه همینه که بهم اجازه داده باهاش حرف بزنم و حرفامو می شنوه. داره بهترم می کنه. به این می گن دوست که باعث رشدت می شه ها... رازهایی هست با خدا،قرار و مدارهایی ، آره ولی چیزی که اینجا می نویسم راز نیستن، اینا چین؟ تو بگو... دارم بهتون می گم از حرف زدن بی هیچ آداب و ترتیبی جز ترتیب دلتون باهاش، ضرر نمی کنین. گستاخ بودن با بی پروا بودن فرق داره ها.و البته هر واژه ای برای هر کس یه جور معنی می ده. در مورد دوست داشتن و دوست داشتنش توی پست های بعدی براتون تعریف می کنم، چون فروهر می گه پست طولانی نذار دختر جان! پ.ن: 1. علی آقا، خیلی ممنون. بحث خوبیه. بهش فکر خواهم کرد، دوست من. 2. شمایی که اهل تشکر نیستی ،آلوده تر شدیم رفت، بد می ارزید ناجور... علی الخصوص آلبوم سفر.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 10:42 PM توسط سیده فروغ |
|
|
اجازه نده ترس از شکست، مانع از مسابقه دادنت بشه...
شکرانه: خدایا ممنونم که اینقد دقیقی و هر اتفاقی در زمان خودش می افته.انقد دقیق برنامه ریزی کردی که دقیقا وقتی لازمه یه چیزی و بفهمم یه راه حداقل، باز شده از قبل... قربونتیم رفیق.آها به قول گل کاکتوس، قربونتیم عزیزیم یولداش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 1:15 AM توسط سیده فروغ |
|
|
تلاش برای فهمیدن، بخشیه که شما باید انجامش بدین... (یک استاد کوچولو) اصولا استاد کوچولو حرفهای به ظاهر ساده اما ، اما خوبی می زنن...
شکرانه : خدایا این برای توه، خودت می دونی دیگه ... چون با تقلبه از طرف اونی که از روش تقلب زدم هم قبول کن مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم / ترا میبینم و میلم زیادت میشود هر دم... زلف بر باد مده تا ندهی بربادم / ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم... می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر / سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم ...
خدایا تو که می دونی من چقد حسودم، فک می کنی فقط خودت دوست داری واسه من تک باشی؟! منم دوست دارم برات تک باشم خوب فهمیدم چقدر دوستم داری ... مرسی مرسی مرسی... مخلصیما
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 11:39 PM توسط سیده فروغ |
|
|
بارونهای بهاری امسال باعث شدن بهار بهتر حس بشه آخیش...مهربون مرسی...شکرت...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 فروردین1388ساعت 6:43 PM توسط سیده فروغ |
|
|
I was wrong I made mistakes I am so Sorry My lovely God,I dont know what your Goal,your plans was and is ,But thanx and forgive me please. Dont leave me alone,please.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 12:19 PM توسط سیده فروغ |
|
|
چقدر به اثر اعتقاد معتقدی؟!!! نمی دونم میزان اعتقاد من چقدره...عجیبه اما نمی دونم... فکر می کنی چه جوری می شه ایمان و اعتقادتو قوی تر کنی؟!
خدایا مرسی که زمام همه چی رو در دست داری و هستی... و امید از تو می آد از بودنت... از اعتقاد داشتن به بودنت...مرسی.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 10:12 PM توسط سیده فروغ |
|
|
بارش برف توی بهار یعنی امسال سال سوپرایز شدنه اونم به بهترین وجه ش. پس بخند رفیق که امسال عجب سالیه...
خدایا خیلی مخلصتیم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 فروردین1388ساعت 1:2 PM توسط سیده فروغ |
|
|
واسه منی که چشم ضعیفی دارم ، بهار و ذره ذره های وجودیش و روحش بهترین زمان برای دیدنه خداست ... فقط کافی سرتو بچرخونی و در هر زاویه ای یه شاهکار ازش ببینی... مثل آینه ست که می تونی خودشم ببینی و حتی لمسش کنی همین خدایی رو که می گن نمی شه با چشم سر دیدش...!
سپاسگزارم خدایا... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 فروردین1388ساعت 7:10 PM توسط سیده فروغ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شاد باش و سرشار از ایمان همه چی درست می شه...
خدا هنوز هست.نگران چی هستی؟؟!! |
| پیوندهای روزانه |
|
نامه ی هفت خطی به خدا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|