![]() |
![]() |
|
| " به یاد داشته باش که نخستین راه مستقیم به سوی خدا نیایش است و دومین راه شادی است" |
|
نمی خواستم حالا حالا ها آپ کنم اما یهو به ذهنم رسید و ... خود فروشی تنها تن فروشی نیست که بدتر از تن فروشی ، فروختنه روحته و این وقتی اتفاق می افته که خودت نیستی و به هر دلیلی به خودت و به بقیه دروغ می گی و یا همه رو ،من جمله خودت رو به بازی می گیری حتی در به ظاهر سطحی ترین موضوعات. شاید زخمی که از تن فروشی به جا می مونه برای لحظه های قابل فراموشی باشه و یا روزی ازش فرار کرد و یا راه درستی پیدا کرد اما وقتی روحت رو می فروشی قدرتی عظیم می خوای برای نجات خودت و هیچ کسم نمی تونه جز خودت کمکت کنه و خدا همیشه ایستاده و نگاه می کنه... هر چیزی اما ممکنه... توی وبلاگ استادم (وبلاگ ساده ترین) خوندم که نوشته بودن : فکر کردین که چند تا اسماعیل دارین که نمی تونین برای خدا قربانیشون کنین؟!!! پ.ن.خود فروشی یا بهتر بگم تن فروشی ما رو همیشه به یاد زنان و دخترانی می ندازه که ...اما این واژه و این عمل مربوط به هر دو جنسه .جدا از نفس عمل و ... توی وبلاگی راجع به مرد تن فروشی که خیلی هم از شغلش!! راضی بود مصاحبه ای خوندم...(وبلاگ 35 degree) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 شهریور1386ساعت 5:38 PM توسط سیده فروغ |
|
|
**به جای دیدنه نقص های رفتاری اطرافیانمون به توانایی های خودمون توجه بیشتری بکنیم.دیگران رو نمی شه تغییر داد اما می شه با رفتارهامون چاله چوله های رفتاری رو پر کرد... حتما خیلی هاتون فیلم های ماه رمضان رو نگاه می کنید،به نظر من نسبت به سال های پیش پیشرفتی نداشتن اما خوب به خاطر وجود مبارک فروهر عزیزم (آبجی ته تغاریه) ما هم نگاه می کنیم اما خودم شخصا فیلم اغماء رو دوست دارم و موسیقی فیلم میوه ممنوعه که احسان خواجه امیری می خونه و البته شعر زیباش و همینطور شعر و موسیقی فیلم شکرانه و استنائا شعری که اخشابی می خونه. همین. به جز موسیقیشون فقط دوست دارم اغما رو ببینم چون یه جور حس ماورایی داره و من بهش اعتقاد دارم و دیالوگ هایی که می تونه هر کدوم از ماها رو به چالش بکشونه و اینکه خودمون رو ارزیابی کنیم.شاید داستانه تک تک ماست وقتی در موقعیت های سخت گرفتار می شیم و به قول اونا بیشتر از هر وقتی به ایمانمون احتیاج داریم اما می دونین به چی فکر می کردم امشب موقع فیلم؟ اینکه چقدر برنامه های خدا برای ما دقیق و از رو حساب کتابه و اینکه حتی وقتی داره آزمایشت می کنه - اونم فقط به خاطر خودت ، به خاطر اینکه به خودت بیای و خوده واقعیت رو که شاید به فراموشی سپردی به یادت بیاره و یا غبار غرور رو از روحت بشویه و دوباره پاکت کنه واسه رسیدن و رفتن پیشه خودش،و حتی در این زمانهایی که ناشی از عشق و دلسوزی سرشارشه- حتی در این مواقع تنها رهات نمی کنه و فرشته هاش رو ،معجزاتش رو می فرسته و اینجاست که حتی آدم شک می کنه (گفتم شک، جالب بود برام) که آیا شیطان واقعا فرشته ی خبیثی باشه و این فکر می آد که اونم داره وظیفه ش رو انجام می ده و حتی باید ازش ممنون باشیم که ما رو از رکود بیرون می آره تا مسیرمون رو به سوی خدا گم نکنیم ،نمی دونم شایدم دارم اشتباه می کنم .شاید شیطان یه تلنگره.به هر حال اون و خدا در یک سو کار می کنن و اونم رسوندن ما به تعالیه .گاهی آدم می ترسه اما همین که به خودت بیای و ببینی واقعا ببینی که خدا کنارت و در درونت ایستاده و همین که تو به یادشی و نفسهاش گام برمی داری و بهش اعتماد و ایمان داشته باشی دیگه ترسی نمی مونه،نباید بمونه. کاش اینو واقعا درک کنیم ،درک کنم و اونوقت هر لحظه ی زندگی ما سرشار از تلاشی می شه هدفدار و لذت بخش و در پیچ و خم های به ظاهر تاریکش و به قول ماها پر از تنهایش و پر از سختیش آرامشی رو حس می کنیم که رنج ها هم شیرین بشن.می دونم که این امکان پذیره.من همیشه به معجزه معتقدم و می دونم خدا همیشه هست فقط باید صداش کرد و به قدر هر کسی و هر چیزی و هر اجابت شدنی ای میزان بلندی صدا متفاوته و واقعا حقیقت اینه که عدالت خدا رو روح های جدا مونده از خدا تعیین نمی کنن.یه بار فکر کنم گل کاکتوس بود که گفت که وقتی از یه شرایطی عبور می کنیم و یا از اجابت شدن و یا نشدن خواسته ای ، اونوقته که حکمت خدا رو درک می کنیم.تا وقتی در درونه اتفاق هستیم قادر به درک اعجاز قدرت و حکمتش نخواهیم بود که اگر بودیم ما هم خدا بودیم. همیشه خوشحالم که جای خدا نیستم ،شاید به نظر برسه این طور حرف زدن کفر باشه و یا دور از احترام به خدا اما من همیشه باهاش راحت حرف زدم اونم منو درک می کنه حتی حماقت هام رو . اون شعرو که می گه عجب صبری خدا دارد رو خیلی دوست دارم .کسی شعر کاملش رو داره؟ هرگز منو تنها نذاشته و گاهی نمی دونم چرا اینقد به من لطف داشته ،به واسطه ی چه کاری نمی دونم اما همیشه سعی کردم مهربون باشم چون اعجاز محبت تا خدا می ره و اثرش عرش رو می لرزونه .اگر محبت جواب نده فروغ واقعا نمی دونه باید چطور با خودش قضیه رو حل کنه جز اینکه حکمتیه که من خوب ندیدم. امیدوارم خدا منو به خاطر اشتباهات و بعضی از رفتارهای نسنجیده م ببخشه و همیشه می ترسم از روزی که باهام قهر کنه.برام دعا کنین هرگز اون روز نرسه می گم هرگز تا تبدیل به هرگز بشه. من ازش ممنونم.به روش خودش خیلی چیزها رو به من یاد داد.منو در موقعیت هایی قرار داد تا با لمس اونا یاد بگیرم و هیچوقت تنهام نذاشت که اگه گذاشته بود الان اینجا نبودم و همیشه فرشته هاش رو برام فرستاد فرشته هایی مثل تک تک شماها با سهم هایی بیشتر و کمتر.هیچوقت نظرات رو نبستم چون می خواستم از حس هاتون ، نشانه ها که به نظرم کلام خدا در نوشته های شما بود استفاده کنم و همیشه ازتون ممنونم.من خیلی چیزها یاد گرفتم و هنوز تا زنده ام هست برای آموختن . بهترین دعا و آرزویی که می شه برای شماها بکنم اینه که هرگز و هرگز خدا شما رو تنها نذاره و همیشه مملو از خدا باشید و در این صورت هرگز نگرانتون نخواهم بود که خودش هست و اینکه هرگز و هرگز شما تنهاش نذارید و فراموشش نکنید.لطفا شما هم برای من دعا کنید. شنیدید می گن ممکنه همین الان که شما دارین دعا می کنین یه فرشته از اونجا رد شه و صداتون رو از نزدیک بشنوه و یا اینکه بگه آمین! پس تسلیم نشین هیچ وقت،هیچ جا و در هر شرایطی. نمی دونم براتون گفتم یا نه ، توی کتاب "چون رود جاری باش" از پائولو کوئیلو داستان مردی بود که یه مدت طولانی دعا می کرد اما اجابت دعاش خیلی طول کشید اما اون ناامید نمی شد و دعا می کرد و دلیلش هم این بود که می گفت:شاید فرشته ای که مسئول شنیدنه این دعامه جایی کار داره اما بالاخره بر می گرده و اگر وقتی می آد من نباشم تا دعا کنم اون هیچوقت نمی تونه بشنوه.(البته خیلی خلاصه و مفهومشو گفتم). احتیاج دارم به خودم برگردم ،به فروغی که اعتماد به نفسش بالا بود ، که همیشه اول بود و ... شاید حدود یک ساله زندگیم برای خودم لااقل راضی کننده نیست چون توانایی هام بلا استفاده موندن و من مقصرم هر چند در حال تجربه بودم و یادگیری بخش دیگه ای از زندگی.اما حالا برای رسیدن به آرزوها و رویاهام باید برگردم .اشتباهم این بود که داشتم از خودم می گذشتم و حالا فقط این منم فروغ ، فروغی که فهمیدم در درجه ی اول به خودت فکر کن چون تنها راهی که می تونی برای بقیه واقعا مفید باشی همینه.تنها دلیلی که نازنینم عاشقم شد و من شاید خودم رو در اون گم کردم در حالی که باید کمک می کردم خودش رو پیدا کنه البته سعی کردم اما راهش رو خوب بلد نبودم و حالا خدا و حتی خودش و حتی همه کمکم کردن .ما باید توی این مسیر به هم برسیم (منظورم از رسیدن اینه که از هم جا نمونیم و رسیدن توی مسیره به هم ) تا جائیکه بتونیم دست در دست هم بریم تا خدا و معتقدم عشق هرگز و هرگز تمام نمی شه و فقط رشد می کنه و همیشه همراهمونه و ما هر دو می دونیم که اگه عشق نبود اگه خدا نبود ،احساسه ماورایی ما هم نبود و من راضیم به هرآنچه خدا بخواد چون من تلاش کردم و می کنم و می دونم در تمام سختی ها و حتی لحظات شاد خدا و عشقمون همراهم خواهد بود و چی زیباتر از این... و اشک های زیاد و صبر و همراهی بی انتهای خدا همراهیم کردن تا به این رضایت برسم.تنها اون منو صمیمانه و مهربانانه و صبورانه در این جریان فهمید و همراهی کرد و آموخت... پ.ن. 1.من هستم چون فروغ هیچوقت از جهان رخت نمی بنده تا وقتی خدا هست و خورشید طلوع می کنه و همیشه یادتون باشه هر اتفاقی هم بیافته خورشید طلوع می کنه حتی وقتی قیامت شه.و همیشه بخندید چون همه ی ما به انرژی عشق و لبخند هم محتاجیم. 2.فروغ 31 شهریور 1362 به این دنیا اومد چون اونم رسالتی داشت.دعا کنید سربلند شه و این آرزوها و شادی و عشق و محبت شما زیباترین هدیه ست باور کنید و یادتون باشه فروغه بابا می خواد هیچوقت جا نزنین و لحظه ها رو زندگی کنین. 3.دوستتون دارم.اگر کسی رو اذیت یا ناراحت کردم خواهش می کنم به بزرگواری احساسه زیبای خودش ببخشه.شاد باشید و مملو از خدا. 4.این اتفاق برای همه مون ظاهرا لازمه بیافته.به قول امیر جاده ها رجعت . یافتنه خودمانی که روزی در کنار هم می فهمیم که جایی گمش کردیم و تنها اما کنار هم دوباره پیداش می کنیم... 5.نازنینم، عسلم تو نه بخشی از وجودم که تمام منی.سپاسگذارم برای لحظه هایی که مهمان خدایم کردی.لحظاتی که رنگ و معنی زندگیم شدن و اگر بمیرم با لبخند و آرامش و بی حسرت خواهم رفت.سهمه کمی نیست...از ازل تا ابد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 0:54 AM توسط سیده فروغ |
|
|
وقتی عشق آخر تصمیمش رو بگیره کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره ترسیده بودم از عشق عاشق تر از همیشه هر چی محال می شد با عشق داره می شه عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبه ست نترس اگه دله تو از خواب کهنه پا شه شاید خدا قصه ت رو از نو نوشته باشه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 0:0 AM توسط سیده فروغ |
|
|
به نام اویی که احساس خوبی دارم وقتی همه چیز رو می سپارم بهش ، حتی وقتی این فرشته کوچولو باهام دعوا می کنه (جیگرشو) نگران نمی شم خانم ها و آقایان محترم از همه ی شما دوستان مهربونم ممنونم که به یادم بودید و آرزو می کنم همیشه شاد و سربلند باشید. مجددا یادم رفت اون نامه به خدا رو که تهران جا گذاشته بودم بیارم!! چند مورد هست که یه کمی نگرانم کرده چون می دونم که باید تصمیم بگیرم و البت که مهم هستن.می دونین که هر تصمیمی می تونه مهمترین تصمیم زندگی آدم باشه از کوچک تا بزرگ.مخصوصا که بعضی تصمیم ها به دلیل تاثیر مستقیمی که توی زندگی اطرافیانمون دارن بسیار خطرناکن (یعنی بیش از حد مهمن) اما در حالت کلی احساس آرامش می کنم و اگر به خاطر بعضی از مسائل جزیی طبق معمول خودم رو ناراحت نکنم ،دارم از این روزهام لذت می برم .می دونین اصولا نمی شه منتظر موند تا همه چیز درست شه تا لذت ببری چون این اتفاق وقتی می افته که دچار رکود بشی که خودش افتضاحه پس اگر توی شرایط قره قاطی (درست نوشتم؟!) از لحظه هات لذت بردی هنر کردی و بردی J حتی منم لازم دارم گاهی این حرفها رو یکی به من یادآوری کنه. گل مر عزیزم(وبلاگ دنیای آدمها) رو دیدم وقتی تهران بودم و در مدت کوتاهی که همدیگه رو دیدیم انگار توی یه دنیای دیگه بودیم و من بی انتها از این فرشته سپاسگذارم .نمی دونم به طور نا خودآگاه (نشانه که می گن همینه) در مورد چیزهایی حرف زدیم که الان سهم زیادی در این آرامش نسبی من داره.رابطه ی من و گل مر یه جور خاصیه مثل منو مهدیه و یا منو فرشته کوچولو(زری جونم) اما خاصیش فرق داره.صمیمیتی که با گلی دارم در ظاهر ملموس نیست یه جور خاصیه و دوست داشتنیه و برای خودم هم جالبه اما با مهدیه مثلا تو سر هم می زنیم و لذت می برم از اینکه باهاش ساعت ها قدم بزنیم و حرفهایی بزنیم که به ظاهر بی معنی ان .زری اما با هم زندگی کردیم و ... **شاید حرفهای گلی رو نوشتم.اما از همین جا می خوام بهت بگم گلی نازنینم که خیلی خوشحالم که دیدمت و آرزو می کنم همیشه از ته دل بخندی.خصوصا از بابای محترمت تشکر می کنم.حق با ایشونه،ایده آل ذهن ما فقط به درده ذهنه ما می خوره و زندگی واقعی واقعا واقعیه.هیچ آدمی کامل نیست.تو باعث شدی ایمانم به احساسم بیشتر از پیش بشه. مسافرت خوبی بود خیلی خوب.می تونست بهتر باشه اما همه چیز به خود آدم و رفتارهاش بستگی داره. حقیقت اینه که هر روز بیشتر لمس می کنم که این ماییم که مسیر زندگیمون رو روشن می کنیم یا گم می کنیم یا سریع می ریم یا آروم یا خوب یا بد.دونستن با لمس کردن خیلی فرق می کنه و خدا وقتی اجازه می ده خودت لمس کنی نهایت عشقشه خصوصا وقتی در مسیری هستی که صدمه می بینی اما همیشه یاد جمله ی کتاب "چون رود جاری باش" پائولو کوئیلو می افتم که "خدا رو دوش هر کس همون قدر بار می ذاره که توانایی تحملش رو داره" اینجوری همیشه می دونم که می تونم چون خدا حواسش هست اگر اون می دونه که می تونم پس می تونم. توی مجله ی خانواده ی سبز این ماه نوشته شده : عزم جزم یعنی به خودت قول بده هرگز تسلیم نشی. در مورد بعضی موضوع ها زیاد گفته شنیده و نوشته می شه مثل عشق،رازهای موفقیت و یا شاد بودن و ... شاید گاهی بگیم که اه همش حرف حرف اما حقیقت اینه که همه مون به شنیدن و خوندن و دیدن و به طور کلی تلنگری برای بیداری نیاز داریم و این همواره صادقه چون ماها خیلی فراموش کار شدیم.گاهی نمی خونیمشون و میگیم می دونیم یا چرنده اما وقتی شروع به خوندن می کنیم جرقه پشته جرقه... پ.ن. 1.فعلا تصمیم دارم در کنار طراحی برای کارشناسی ارشد هم شروع کنم به خوندن.برام دعا کنید که تسلیم نشم. 2.از همه ی شما ممنونم مهربون ها. 3.رمضان خوبی در پیش داشته باشید و سرشار از خلوص و پاکی و در قلب خدا . 4.راستی نازنینم منو به قلب خدا برد باز و باز J. ما در قلب خدا بودیم.(می دونین حتی با یه نگاه -که وسیعه مثل قلبه خدا - می شه در قلب و آغوشه خدا بود).سپاسگزارم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 7:59 PM توسط سیده فروغ |
|
|
قلم زبان خداست. قلم امانت آدم است. قلم ودیعه ی عشق است هر کسی را توتمی است و قلم توتم من است و قلم توتم ماست. دکتر شریعتی
پ.ن.مسافرتم...شاد و مملو از خدا باشید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 12:10 PM توسط سیده فروغ |
|
|
با تو بودم چون کوه ، مرا شکستی چون شیشه ای در زیر پا به خود آمدم دیدم مرا گذاشتی رفتی و من در انتهام با خود گفتم چرا ؟ چه کرده بودم؟ جوابی نشنیدم رو به آسمان کردم و گفتم تو بگویم آسمان گریست رو به زمین سرم را فکندم و من هم گریستم ، زمین سبز شد گفتم این دگر چیست صدایی در گوشم پیچید ، این همان ثمره صبریست که اکنون در برابرت افکندیم سراسیمه گفتم من این پاداش را نخواهم او را به من بازگردانید همان ندا در گوشم پیچید و گفت: اویی که میگویی سرابی بیش نبود سرابی بیش نبود؟! در عجبم این چگونه سرابی بود که بوییدمش بوسیدمش و بر سر انگشتانم لمسش کردم پاسخم داد: سر ابی که به واسطه آن بتوانی به حقیقت دست یابی این همان وسیله ای بود که برای دیدنم و لمس کردنم آفریدم این همان دریچه ای بود که بی واسطه در آغوشم بگیری آری من در معشوقت حلول یافتم تا عاشقم باشی تا معنای پرستیدن را بدانی و بعد مرا بپرستی اکنون دگر مرا حس خواهی کردی آن لحظه ای که قلبت به تپش برایم افتد به سراغم خواهی آمد و اینبار تو مرا برای خودم میپرستی نه معشوقه ات، که من خود همانم سرابی که دلتنگش شدی.... گفتم پس چرا مرا شکستی؟ گفت شکستم که بدانی دنیا وفا ندارد گفتم چرا تنهایم گذاشتی ؟ گفت تنهایت گذاشتم تا بدانی تنهایی چه دردی است گفتم مرا به سوی خود بازگردان، گفت زود است گفتم پس گرمای آغوشت را از من دریغ مکن، گفت تو همیشه در آغوشمی
پ.ن.از امیر جاده ها ممنونم که منو با این وبلاگ آشنا کرد http://www.have.blogfa.com/ و من از لعیای عزیز ممنونم. و باز هم زبان خدا در نشانه ها.لطفا برام دعا کنید و برای یکی از عزیزترین آدمهای زندگیم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 6:44 PM توسط سیده فروغ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شاد باش و سرشار از ایمان همه چی درست می شه...
خدا هنوز هست.نگران چی هستی؟؟!! |
| پیوندهای روزانه |
|
نامه ی هفت خطی به خدا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|